نوستالژی برف...
برف همچنان می بارد...
و هیچ رد پایی در مسیر کوچه نیست....
هم من بیدارم هم داداشی...
بی هوا صدام میکنه!
فقط نگاهش میکنم...
منیر،میای به رسم کودکی بزنیم بیرون!
حاضر میشم،و مثل کودکی هایمان اتقدی لباس میپوشم که به سختی حرکت کنم....
و او به مانند کودکی هایمان ،درکوچه، در مسیری نامشخص و مارپیچ و ناجوانمردانه، می دود و من باید پا در ،رد پای او گذارم...
صبح زود است و برخلاف کودکیهایمان بی صدا حرکت میکنیم...
سنگینی نگاهی را بر خودمان حس میکنم.به بالا که نگاه میکنم،همسایه کنجکاو محله مان را میبینم که آمار ورود و خروج ،حتی پشه های محله را دارد...سری به نشان عرض ادب تکان میدهم وزیر لب غر میزنم که آخه این وقت صبح،اونم یه صبح یخبندان تهران ینی خواب نداره؟!!!ینی این وقت صبح هم آمار میگیره؟!!!
به خانم همسایه اشاره میکنم که آیفون خانه شان را بردارد...داداشی میگه بی خیال بریم ...
میگم سلام گلی جان؟خدا بد نده؟!!!این وقت صبح بیدارین ؟چیزی لازم دارین؟احمد آقا خوبن؟علی؟گلنار؟و چند تا اسمی که هیچ کدامشان را نمیشناختم و بابت هر اسم توضیحی میداد!!!وخنده های برادرم که داشت بلند و بلندتر میشد و گفتم اگه بیشتر بپرسم شاید متوجه موضوع شود...وقتی رفع کنجکاوی شد که ما در کوچه چه میکنیم برق اتاقش خاموش شد....
و ما به رسم کودکی که 7 دور حیاط را اینگونه طی میکردیم ،7 کوچه را همینگونه طی کردیم و برگشتیم خونه...
و چای داغی که قبل رفتن آماده اش کردیم و به محض رسیدن نوشیدیم....





































