نوستالژی برف...

ساعت 4 صبح...
برف همچنان می بارد...
و هیچ رد پایی در مسیر کوچه نیست....
هم من بیدارم هم داداشی...
بی هوا صدام میکنه!
فقط نگاهش میکنم...
منیر،میای به رسم کودکی بزنیم بیرون!
حاضر میشم،و مثل کودکی هایمان اتقدی لباس میپوشم که به سختی حرکت کنم....
و او به مانند کودکی هایمان ،درکوچه، در مسیری نامشخص و مارپیچ و ناجوانمردانه، می دود و من باید پا در ،رد پای او گذارم...
صبح زود است و برخلاف کودکیهایمان بی صدا حرکت میکنیم...
سنگینی نگاهی را بر خودمان حس میکنم.به بالا که نگاه میکنم،همسایه کنجکاو محله مان را میبینم که آمار ورود و خروج ،حتی پشه های محله را دارد...سری به نشان عرض ادب تکان میدهم وزیر لب غر میزنم که آخه این وقت صبح،اونم یه صبح یخبندان تهران ینی خواب نداره؟!!!ینی این وقت صبح هم آمار میگیره؟!!!
به خانم همسایه اشاره میکنم  که آیفون خانه شان را بردارد...داداشی میگه بی خیال بریم ...
میگم سلام گلی جان؟خدا بد نده؟!!!این وقت صبح بیدارین ؟چیزی لازم دارین؟احمد آقا خوبن؟علی؟گلنار؟و چند تا اسمی که هیچ کدامشان را نمیشناختم و بابت هر اسم توضیحی میداد!!!وخنده های برادرم که داشت بلند و بلندتر میشد و گفتم اگه بیشتر بپرسم شاید متوجه موضوع شود...وقتی رفع کنجکاوی شد که ما در کوچه چه میکنیم برق اتاقش خاموش شد....
و ما به رسم کودکی که 7 دور حیاط را اینگونه طی میکردیم ،7 کوچه را همینگونه طی کردیم و برگشتیم خونه...

و چای داغی که قبل رفتن آماده اش کردیم و به محض رسیدن نوشیدیم....


قرار....

از برکات خروجم از دخمه،برف دیروز بود که بر سر همگان نزول یافت[نیشخند]...
به زمستان ایمان آوردم،به معجزه ی سرما...به قدرت برف و باران...
خوب می دانم که هیچ چیز، به اندازه ی سرمای هوا و یخ زدن دستی ناقص و بینایی برفکی در یک روز برفی،حالم را بهتر نخواهد کرد...هر جند کوتاه و موقت...
که اغلب می دوند و می دوند و بی قانونی می کنند تا زودتر سوار بر اتوبوس وتاکسی شوند که حق دیگریست،تا خیس نشوند و سرما نخورند ودرد میگرنشان سر به فلک نکشد...
واما من...
دوست دارم تمام مسیر منزلمان را پیاده طی کنم،که اگر شب نباشد و کفش مناسبی بر پا داشته باشم و کاری بر زمین نمانده باشد،حتما مقدار زیادی از مسیر را پیاده طی خواهم کرد....
و از دیروز قرار کردم،"بیش از خود اشخاص،نگران احوالاتشان نباشم"....
و اینکه....
امیدوارم تا هوارو به گرمی نرفته،برنامه پیاده روی میدان تجریش تا میدان راه اهن فراهم شود تا بکوبانیم پرچم شهر فرنگ را بر سنگ فرش های راه اهن .......

چهارشنبه 92.10.04


دوست دارم این پست رو ویژه به خواهرم تقدیم کنم که میدونم خیلی از دربند خاطره داره و همه دوستان دور از وطنم...


این اهنگ(تهران...مسعود امامی) رو من خیلی دوست می دارم...

بابت کیفیت فوق العاده بدش عذر خواهی میکنم...

باران نوشت: 

 ﺧﯿﻠﻲ ﺧﻮب ﺑﻮد.ﯾﺦ زدﯾﻢ اﻟﺒﺘﻪ.ﻟﯿﺰ ﺧﻮردﯾﻢ ﯾﻪ ﺟﺎﻫﺎﯾﻲ ﻛﻠﻲ ﺗﺮﺳﯿﺪﯾﻢ اﻣﺎ در ﻣﺠﻤﻮع ﭘﺲ از ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ واﻗﻌﺎ ﻻزم ﺑﻮد

 ﻣﻨﯿﺮﻩ ﻋﺰﯾﺰم ﻣﻨﻮ ﺑﺮدﻩ ﻛﻨﺎر ﻣﻨﺰل اﻻغ ﻫﺎ ﻧﺸﻮﻧﺪﻩ ﯾﻪ ﺳﻚ ﻫﻢ ﺑﻮي ادم ﺷﻨﯿﺪﻩ !!!ﺗﻘﻼ ﻣﯿﻜﻨﻪ ﺑﯿﺎد ﺳﻤﺖ ﻣﻦ ﺑﺎ آراﻣﺶ ﻛﺎدر ﺗﻨﻈﯿﻢ ﻣﯿﻜﻨﻪ ﻛﻪ ﻋﻜﺲ ازم ﺑﻨﺪازﻩ..؟؟؟ ﺣﺎﻻ ﻫﻲ ام ﻛﺮي ﻣﯿﺨﻮﻧﻪ ﺳﻚ ﭘﺸﺘﺖ:) :)ﯾﻌﻨﻲ ﯾﻪ وﺿﻲ اﺻﻦ 


 ﻋﻜﺲ اﺧﺮم ﻛﻪ ﺑﺪون ﻣﺠﻮز ﺑﺎران ﺗﻮ وب گذاﺷﺘﻪ.......اﻣﺎ ﻓﺮﺻﺖ ﺧﻮﺑﻲ ﺷﺪ ﻛﻪ از ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ دوﺳﺘﺎن ﺧﻮاﻫﺶ ﻛﻨﻢ در ﻛﻨﺎر دﻋﺎﻫﺎﺗﻮن ﻣﺮﯾﺾ ﻫﺎ را ﯾﺎد ﻛﻨﯿﺪ ﺣﺘﻤﺎ.اون روز ﺑﻪ ﺷﻜﻞ اﺗﻔﺎﻗﻲ ﺧﺎﻧﻮﻣﻲ رو دﯾﺪﯾﻢ ﻛﻪ ﺑﯿﻤﺎري ﺧﺎص داﺷﺖ ازﺗﻮن ﻣﯿﺨﻮام ﺑﺎ ﻫﺮ دﯾﻦ و ﻣﺬﻫﺐ و ﻋﻘﯿﺪﻩ اي ﻛﻪ دارﯾﺪ و ﺑﻪ ﻫﺮ روﺷﻲ ﻛﻪ ﺑﻠﺪﯾﺪ ﻣﺮﯾﺾ ﻫﺎ رو دﻋﺎ ﻛﻨﯿﺪ.ﺑﻪ ﻗﻮل ﻋﺰﯾﺰي ﻛﻪ اگر ﺳﻼﻣﺘﻲ ﻣﯿﺨﻮاﯾﯿﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮاي ﺳﻼﻣﺘﻲ ﺑﻘﯿﻪ ﻫﻢ ﺗﻼش ﻛﻨﯿﻢ و اﻟﺒﺘﻪ دﻋﺎ ﻛﻨﯿﻢ

ادامه نوشته

سیاست...تاریخ...بی اعتمادی...باور...

بازم این سیاست مزخرف....

بازم این گزارشای دولتمردان شروع شد و منزل ما از مجلس شورای اسلامی هم شلوغتر.....

درحد کم پیگیر سیاست هستم اما اهل بحث سیاسی نیستم چون نه سوادش هست نه اعصابش...مثل خوندن تاریخ که فقط میخونمش و علاقه ای ندارم.نسبت بهش بی اعتمادم مثل سیاست....

جالب این که بخشی از تاریخی که بهش ایمان دارم دلیلی برای صحتش ندارم..اما به شدت بهش معتقدم.اینو دیروز از هم صحبتی با دوستی متوجه شدم...مدام سوال پیچم میکرد و من جوابی برای اطمینان به این بخش از اعتقاد تاریخیم و صحت اشخاصش نداشتم...

---ومن به مانند همیشه گوشه ای دنج مینشینم تا هم از جمع دور نباشم و هم به کارهام برسم....وتاهمین ۲ ماه پیش اینجور وقتا زنگ میزدم به باران و صحبت میکردیم تا بهونه ای مناسب برای ترک جمع به هنگام بحث سیاسی داشته باشم....

پ.ن: امروز تولد مریم پاییزی ،دوست 15 ساله همه فصل های زندگیم است.آمدم تا پستی برایش بنویسم.از لذت های تمام این 15 سال.و فهمیدم طی سال اخیر به قدری تغییر کرده که حرفی برای گفتن ندارم.فقط میدانم که همچنان وتحت هر شرایط و تغییری، دوستش دارم...

پ.ن : رییس جمهور داره میگه دست به دست هم بدیم تا به انسجام برسیم...منم میرم دست بدم با اخوی که به سلامتی دارن تشریف میبرن منزلشون بعد ۲ روز.

به یادش...

اندر حکایت اقوام ما...

بهمن سال گذشته عزیز جون به رحمت خدا رفت...

هر ماه تا مراسم سالگرد در خانه ی ما مراسم ختم انعام برایشان برپاست و اقوام ودوستان گرد هم آیند و .... انگشت تعجب بر کنج لب میمانم از خواب هایی که بی وقفه میبینند و تمامی ندارد و در روز موعود بعد از اتمام مراسم شروع به تعریفشان میکنندو اشک و آه عمه های عزیزتر از جانم را سرازیر می کنند....

القصه...

اینا مقدمه ای بود بر مطلب مهم زیر...

دیروز گوشی مامان زنگ خورد و از صحبتهاش متوجه شدم دختر عمه جان هستن.گفت که زندایی جون خواب عزیز رو دیدم.دیدم روز عاشوراس و بقیه ماجرا...

غرض از مزاحمت این که میخوام روز عاشورا ناهار خیرات عزیز جون بدم...با اجازتون خواستم بگم ناهار دعوتید منزل خودتون!!!!

اصن با مقوله خواب دیدن و خیرات مشکلی ندارم به هیچ وجه که خیلی هم به مقوله خیرات معتقدم!اما دوست عزیزی که خواب میبینی و میخوای خوانی بگسترانی از باب خیرات.چقدر زیباتر خواهد بود که مراسم را در منزل خودتان به پا دارید تا ما نیز شما را دعا فرماییم.

به هر حال که ما حضور نخواهیم داشت.انشالله که مقبول درگاه حق تعالی باشد...

پ.ن : عزیز جون مادر فوق العاده ای بود که هنوز با گذشت چیزی حدود 9 ماه از نبودنش فرزندانش با داشتن کلی نوه و نتیجه برایش اشک میریزند و یادش می کنند....این روزها رو خیلی دوست داشت و کلی حرف برای گفتن که شاید یه سریش تکراری بود اما انقد شیوا بیانشون میکرد که محو صحبت هاش میشدم و دلم نمیومد بگم عزیز جون تکراریه...

 

روحش شاد....  

60 یا 70....؟

 

مهناز متولد آخرین روز سال 69 است وگه کاه وقتی زیادی شیطنت می کنه میگم الحق که دهه هفتادی هستی و حتی باد دهه 60 ای ها هم بهت نخورده...یه با ر که با اصرار زیاد مهناز و پوریا(دوست مهناز)مواجه شدم و هیچ رقمه نتونستم دیگه نه بیارم دعوتشون رو برای ناهار پذیرفتم .به هنگام صرف ناهارمهناز  از خاطرات دانشگاه هشان تعریف می کرد و بعد از تمام شدن من فقط می گفتم الحق که دهه 70 ای هستی.پوریا گفت: میگم منیره بوی جنگ و شهادت میدی!!!یکم از خاطرات دوران جنگ برامون بگو.....انگار خودت چقد با ما فرق داری که هی دهه بندی میکنی:)))))

2 هفته ای بیشتر از آشناییمان نمیگذرد و چون این روزها مجبور به مطالعه در کتابخانه هستم میبینمشان.هر دو برای کنکور ارشد صنایع آماده میشن....مهناز واقعا بچه س و دائم منتظر تا من چشم از کتاب بردارم و شروع به تعریف ماجراهای "مهناز و پوریا "کنه....(ژوریا رو ۱ بار کوتاه ملاقات کردم و نظری ندارم)

خیلی باحالن این دو نفر...

پوریا هر روز راس ساعت 6 توی ظرف غذایی که ناهار میاره میوه پوست می گیره و میاره دم درب سالن پایین و به مهناز پیامک میده که بیا بگیر...خیلی با سلیقه میوه ها رو میچینه و گه گاه اول اسم مهناز رو روی پوست میوه حک میکنه!!!!!

دیروز سر بلند کردم دیدم مهناز هی داره میوه پوست میگیره،گفتم مهناز مگه این همه رو میخوای بخوری،بوش داره اذیت میکنه منو...گفت نه منیر جون دارم برای پوریا پوست میگیرم،گفتم اااا برنامه عوض شد.گفت نه زشته خب هر روز اون میاره گفتم امروز من ببرم براش....به طور وحشتناکی سیب و خیار و کیوی و لیمو شیرین و پرتقال رو بعد از پوست گیری به 4 قسمت تقسیم کرد و همه رو ریخت توی یه نایلون نسیتا کهنه و انگور و موز هم اضافه کرد.سر نایلون رو گره زد و پیامک داد که بیا پایین میوه ببر!!!!!!!!

برگشتنی خونه کلی بهش خندیدم و گفتم مهناز میدونی میوه پوست گرفتنت مثل چی بود؟؟!!گفت خیلی خوب شد منیره جون،مگنه؟

گفتم آؤه...خیلی خوب بود انگار دست انداخته باشی ته معده یه آدم و میوه های نجویده و هضم نشده رو جمع کرده باشی .بعد  ریختی توی یه نایلون و بردی دادی دستش:)))))))

تازه دوزاریش افتاد و کلی خندیدیم...

اینا کار پوریاس که البته مهناز نمیذاشت عکس بگیرم.انقد تکون داد که یکم بهم ریخت...

 

پ . ن : این دهه هفتادی بودن داستانش طولانیه....وقتایی که با داداش کوچیکه به تفاهم نمیرسیم میگم الحق که یه دهه ۷۰ ای مرفه بی درد هستی :)

و به این باور رسیدیم با دوست جونی که دهه ۷۰ ای ها به شدت با دهه ما فرق دارن...

پ . ن : من این پست رو با گوشی موبایلم گذاشتم و ظاهرا کامل ثبت نشده!!!3 بار برای ثبتش تلاش کرده بودم جان خودم....

عرض کرده بودم در پی نوشتی که بیشتر جنبه خودزنی داشت و گفته بودم که پیدا می شوند پسرانی هر چند انگشت شمار که باسلیقه و مرتب هستند...

این که خصوصیات اخلاقی مشترکی بین متولدین دهه های مختلف وجود دارد که بهترینشان نه مربوط به دهه من است نه ۷۰...بلکه خاص دهه۵۰ است....(این خلاصه پی نوشتی طولانی بود که ثبت نشده بود)

 

پاییز که می آید....

تابستان که آهسته آهسته پایش را از نخستین روزهای پائیز بر می کشد و خنکی هوا حس می شود،راه رفتن های روی جدول را با خود می برد.و پاییز راه رفتن بر روی برگ های جا مانده از جاروی رفتگر محلمان را به ارمغان می اورد...حرکت زیگزالی و خش خش برگ درختانی که زیر پایم می مانند را دوست دارم.گاهی به قدری غرق در افکارم هستم ، متوجه  نیستم که این نوع حرکت جلوه چندان مناسبی ندارد و در سن و سال من نشان از سرخوشی فراوان است...

پائیز که می اید چرخ های آب زرشک و آلبالو جایشان را به لبو و باقالی ای میدهند که حتی اگر نخوریشان ،نفسی چند، گرم تنفس میکنی...

پائیز و خرمالو یاداور پنجره کلاس 202 دبیرستانمان است...پنجره کلاسمان به حیاط پیرزنی باز می شد که درخت پر بار خرمالویش با پنجره 1 متر فاصله داشت و اگر دست دراز می کردی به سادگی می توانستی خرمالویی را بچینی....وقتی حسابی بار می داد صدای جیک جیک گنجشک های روی درخت تمام زنگ اولمان را دربر می گرفت...ما تنها کلاس ریاضی مدرسه مان بودیم با 13 دانش آموز که بعضی هایمان حس می کردیم از دماغ فیل افتاده ایم و باید کلاسمان را با کلاس های شمالی عوض کنند چون ما ریاضی می خوانیم و نیازمند تمرکز هستیم!!!!!!!!!!!واینگونه بود که فقط توانستم 2 هفته از صدای آواز پائیزی گنجشگان کلاس حسابان لذت ببرم....

پائیز که می آید به شب چله ای فکر میکنم که مثل سال های قبل او نیست...

پائیز که می آید بوی تن مادرم را بیشتر و قوی تر از همیشه  استشمام می کنم...مادری که به خاطر لحظه لحظه حضور و وجودش ،بوسه بر دستان مادربزرگم میزنم...

حتما که پاییز سال بعد ،یاد تغییر بزرگ دیشب بابا خواهم افتاد....

تمام تابستان را به امید پاییز و زمستان می گذرانم تا سرمای هوا را تنفس کنم...سرمایی که انگار نقش دستمال گردگیری را دارد که در مغزم فرو می رود و ذهنم را غبار روبی می کند و جا برای افکار جدید باز می کند...

 

    

 

پ . ن : دوست دارم لباس های زمستانی ام را تن کنم و تا جایی که توان هست با دوست جونی دربند رو بریم بالا.....

---فیلم دربند را دیدیم.....اصلا خوشم نیومد! 

مخاطب خاص...

ذوق و شوق دختر بچه ای کلاس اولی را در او می بینم.
شوق آمدن فصل مدرسه و نگرانی حضور در محیطی جدید...
برق شادی نگاه این روزهایش را دوست دارم.
حواسم هست پی حواسش که نمی خواهد ته شادی اش را ببینم !!! نمیدونم حواسش هست که بیشتر از او خوشحالم برای لحظاتش یا نه؟
خندم میگیره وقتی زل میزنه بهم و نگاه شادش رو میندازه زیر پلکاشو یه نگاه معمولی به این معنی که،بابام جان، اتفاق خاصی نیفتاده ،بهم میندازه!!!
برایش روزهایی سرشار از سلامتی و موفقیت آرزومندم....


پ.ن:این اولین پاییزی است که آغاز شد و او دور از من است...

....

یه هفته ای از تهران دور بودم...
برگشتیم دیدم ،طی یه هفته کلی تغییرات ایجاد شده!!!
ماست 4950 تومانی یهو شد 5900
دوغ 4000 تومانی شد 4500
حالا اینا که مهم نیستن،آدم نخوره که نمی میـــــــــــــــــــره!!!!!!!!!!! اما مثلا آلوچه 800 تومانی شد 1000 و لواشک کیلویی 18000 تومان به 22000 تومان افزایش قیمت پیدا کرد...

هنوز از بقیه موارد بی اطلاع هستم...


پس کی اوضاع رو به راه میشه؟!!!!

پ.ن:این پست رو به خاطر حرف های 1 ساعت پیش دوست دایی جان زدم.کلا انسان متعصب اونم از توع کورکورانه ش هست...اگه به حرف ایشون باشه کلا هر چی که گرون میشه ،خب نخریم نخوریم دیگه،مردن نیست که!!!!حالا اون از مایحتاج اولیه حیات هم باشه،میگه نخرید که مبادا حمایتش از آقایون خدشه دار بشه!!!!

بي تو من با بدن لخت خيابان چ كنم .............................  با غم انگيزترين حالت تهران چ كنم

انگار دوست جونی که  نباشد کلاس درس چیزی کم دارد حتی بهتر بگویم   تهران هم چیزی کم دارد.....

اشتباه نکنم الان باید توس باشد....

خیلی عکس ها بخاطرم می اید که مناسب پستم است اما تمام عکس ها دست دوست جونی است. ظاهرا منیره که نباشد عکس هم کم می اورم

پ.ن:عنوان پست قبلی دوست جونی را دوست ندارم!

پ.ن:میان تمام اتفاقات خوب این روز ها تنها نگرانیم دوری کوتاه مدت من از منیره است. به گمانم تجربه سختی خواهد بود.

 

در نبودنم....

1. وقتی در کنکاش گذشته تکه کاغذی مهر و موم شده را می یابید که رویش با خطی بسیار زیبا نوشته شده "برای نبودنم"لطفا بازش نکنید....

بگذارید تا زمان باز کردنش فرا رسد وگرنه ...

2. چند وقتی هست که من و دوست جونی دلمون یه اتفاق خوب می خواست،خدا رو شکر اون اتفاق خوب ،اتفاق افتاد...

پ . ن :1 و 2 رو اینجا ثبت کردم تا صرفا یادم بمونه....

وقتی بعدها سری به آرشیو وبلاگم زدم،به یاد بیارم که چقد بیخود این روزها رو  برای مورد "1 "به خودم سخت گرفتم.یاد حرف های علیرضا که شاید مسکن دقایق گفتگومون بود...

و به یاد بیارم اتفاق خوب دوم رو که حال جفتمون رو خوب کرد،خیلی خیلی خوب...تازه من فکر میکنم این شروع اتفاق های خیلی خوب بعدشه....



خلاقیت...

میگم توجه کردین ، توی زمان های خاصی از سال،مثل ماه مبارک رمضان ،محرم و سال نو کاسب های عزیز دامنه کاریشون رو گسترش میدن؟!

مثلا توی سال نو میوه فروش محترم بساط سبزه و ماهی هم اضافه می کنه

یا  در ماه رمضان پروتئین فروشی محلتون یاساندویچی های محل یه دیگ اش و یه دیگ حلیم جلوی درب مغازشون میذارن!!!

یا حتی محرم ،اصناف مختلف بساط شال مشکی و سنج و زنجیر و گلاب راه میندازن؟!!!

خیلی باحاله...



دوشنبه

دوشنبه گذشته با دوستی قرار داشتم.هدیه ای از باب تولد بر من تقدیم نمود که بسیار خوشحالم کرد...
مدت زیادی از دوستیمان نمیگذرد،اما از بهترین هدایای تولدی بود که دریافت کردم،باب سلیقه ام بود....
خیلی هم عالی کادوپیچش کرده بود که به نظرم نمیومد کار خودش باشه:)

پشت جلد کتاب هم یه نوشته کوچولو داشت که هم من هم دوست جونی هم عزیزی که این کتاب رو هدیه داد بهم خوشمان امد...

از این قراره...

"شب را توی دره خوابیده بودم و هوا تالریک بود که راه افتادم.در"ایرا" وقتی از اتومبیلم پیاده شدم به چوپانی برخوردم که از گله های گوسفند در آغلی روباز نگهبانی میکرد.به نظر میرسید که از حضور من در آن وقت از شب یا روز تعجب کرده است.بلافاصله و خیلی کوتاه خودم را معرفی کردم و گفتم برای عکاسی از دماوند آمده ام.و وقتی در جواب سوالش گفتم  صبحانه نخورده ام مرا به خوردن سیب از باغش که همان نزدیکی ها بود دعوت کرد.تشکر کردم و گفتم دیرم میشود و شروع کردم به بالا رفتن از کوه.وقتی برگشتم ندیدمش،رفته بود،اما دلش نیامده بود مرا بدون صبحانه بگذارد."

عکس زیر مربوط به همین نوشتس....

 

پ.ن:بابت کیفیت بد عکس ها کمال عذرخواهی را دارم:)

هشت /چهار

8 تیر ماه 92

ساعت 11:30

کافه کتاب......

سفارش چای مخصوص دادیم.مرد کافه چی متوحه برنامه مان شد و برگ های بهار نارنج را به طور ویژه چاشنی چای مان کرد.مخلفات دیگر را نیز برایمان اورد.

تولد من بود و باران عزیزم جشنی 2 نفره ترتیب داده بود.به پاس تشکر از مرد کافه چی قطعه ای از کیک را تقدیمش کردیم.




از سه ماه قبل باران امروز رو وعده گرفته بود تا جایی برنامه نذارم.بماند که پیچیدگی برنامه های این روزهام گند زد به همه نقشه های قشنگش که توی کافه به طور تئوری برام توضیح داد...اما تولدی بود که هرگز فراموش نخواهم کرد.

مرسی دوست جونی...

ثبت موقتا تعطیل....

متاسفانه امروز شاسی دوربینم خراب شد.خیلی ححس بدیه.با این که تقریبا قدیمی شده بود اما بهش عادت داشتم و خیلی راحت باهاش کار می کردم...

شنبه می برم نمایندگیش.امیدوارم درست شه وگرنه به دوربین های زیر می پیونده.

 

 توی این عکس جای یه دوربین پولاروید(چه میکنن این فیزیکدانان...) که امانت دادم دست پسرعمه جان بدقول و همین دوربینی که خراب شد خالیه....

ای بابا می بینی دوست جونی...دیگه با چی لحظات رو ثبت کنیم!!!اصن با چی هنرم رو ثبت کنم:))))

مث این که تو این ماه با خیلی چیزا باید خداحافظی کرد باران!

شهر پاک......

 

دلم چهره ی نسبتا پاک روزهای قبلِ شهرم را می خواهد...

دوست دارم هر چه زودتر پایتخت از رنگ و لعاب دروغین و چند رنگی که توش غرق شده پاک شه.....

همین!!!!

بدون عنوان....

 وقتی سیستم خونه دچار مشکل میشه و کاملا ناامید از این که دیگه همه اطلاعات پر زد و رفت...

وقتی یه فرشته نجات مثل برادر می اد و درستش می کنه.اولین کاری که انجام میدی اینه که همه اطلاعات سیستمتت رو یه کپی ازشون بگیری.

بعد عکس هایی رو میبینی که به کلی فراموششون کرده بودی.وکلی خاطره های خوب و بد برات زنده میشه...

عکس های زیر مربوط به یه اردوی ترم اول دانشگاهه....

آخ آخ...واقعا سخت ترین روزهای زندگی من بود!ترجیحا فقط بخشی از عکس های مربوط به خورد و خوراکمون رو گذاشتم....

وقتی بچه های دانشگاه بقیه الله بدون جا و مکان میمونن و  به ما ملحق میشن و فقط یه یخچال کوچولو بری کلی ادم  در نظر گرفته شده .نتیجه میشه.....

 

 

بعد از چند روز بی غذایی بچه های بقیه الله با اشپز به گروه ما ملحق میشن و نتیجه یه عده آدم گشنننننننننه که....

 

نون محلیش افتضاح بود...صبحانه ای که همه فک میکردن خوابن!!!!!!

 

 

الویه ای که به این شکل بیرون ریخته شد...

 

منی که محبوبترین غذام عدسیه تا مدت ها نمیتونستم عدسی بخورم!!!!

 

شام سبک.........

 

 

 آش رشته و آسفالت......

 

 

سالادی که ناهارش سوخت....

 

بعد از ۵ روز نیروی جدید ملحق شد بهمون و باز هم استقبال بچه ها از عضو جدید....

 

پ.ن : توی این اردوی ۱۰ روزه ۵ کیلو وزن کم کردم.فقط صبحانه ها ش قابل خوردن بود....

آشپز ما پسرهای دانشگاه بودن....نمونه کارشونم که هست....اگر مجلسی چیزی داشتین بگین شماره هاشون رو در اختیارتون میذارم

پنج شنبه!!!!!!!!!

امروز من...

تلفن زنگ خورد.بفرمایید؟

شما چیزی گم کردین؟

با خوشحالی زیاد...بعله،مدارک ماشین...

لازمشون داری؟می خوایش؟

گفتم:معلومه که می خوام!!!مرسی که زنک زدین.کجا راحتین بیام بگیرم؟

اگه می خوای بابتشون یه پول درست حسابی بده تا برسونم دستت!!!!!!!!!!!!!!!!!!

....................................................................

راننده های محترم اتوبوس....

آه خدای من.تا کی؟چقدر چونه بزنم سر داشتن اندکی انصاف؟چقدر بحث؟؟؟؟دوست جونی هم نیست که ترمزم رو بکشه تا حداقل کمتر حرص بخورم...

.....................................................................

پنج شنبه...من و مردم و بانک و یه دستگاه خراب!!!!

دستگاه نوبت دهی خراب شد.یهویی کُلی کاغذ از توش ریخت بیرون.متوقف هم نمیشد.متصدی بانک مجبور شد  دستگاه رو از برق بکشه تا اسباب خنده ملت رو قطع کنه....

فک کنم بقیش کاملا قابل تصور باشه براتون....

قشنگ ملتی هستیم که وقتی یه دستگاه کوچولو خراب میشه،اخلاق و انسانیت ما هم خدشه دار میشه....قسم های دروغی که ردیف می کنیم تا فقط ۵ دقیقه زودتر کارمون راه بیفته....

.................................................................

مثل اصحاب کهف بودم امروز ...

۴ ماهی میشد که مسیر یک ایستگاهی خیابون اصلی تا منزلمون رو پیاده طی می کنم.۴ ماه پیش که سوار تاکسی شدم کرایش ۴۰۰ تومن بود...امروز که سوار شدم همون ۴ قدم راه رو ۸۵۰ تومن دادم....

جالب این که برچسب تاکسیرانی سال ۹۲ که به شیشه چسبانده شده بود نوشته شده بود ۷۰۰ تومن.وقتی جویای ماجرا از راننده محترم میشی.پاسخ می شنوی همین که هست .نمی خوای سوار نشو....میدونی سکه چنده؟بنزین؟میدونی روغن ماشین چند شده؟؟؟

مسافر دیگه:خانم ۱۵۰ تومنه پوله آخه؟...بده بره.من هر روز مسیرمه.همینه خانم !بحث نکن!!!!!!!!!!

وگفتگویی که جز اعصاب خرد کنی برای من هیچ به همراه ندارد....اینبار تنها باریست که تصمیم به سکوت می گیرم.........

هاج و واج موندم اصن من....

پ.ن : نمیدونم به کدوم سمت داریم می ریم.کاشکی کمی انصاف و انسانیت رو چاشنی کار و رفتارمون کنیم!!!

روز پدر

میز غذا را در رستوران محبوبش  رزرو میکنم. و فقط دعوتش میکنم چند ساعتی را با من باشد.نیاز نیست  منحصر به فرد باشم .مطمئنم که تحت هر شرایطی به من افتخار میکند.

میرویم و غذا میخوریم و میگوییم و میخندیم. فقط سعی میکنم که زود سیر نشوم  تا اخر غذا همراهی کنم.زیر نم نم باران قدم میزنیم . و اینگونه یک عاشقانه ساده را با پدر رقم میزنم.

به سلامتی همه پدرایی که هر با میگن"فکرشو نکن ..درستش میکنم"تمام نگرانی ها رنگ میبازه

 

یکی از ما دو نفر

 

مدت زیادی بود که فیلم نمی دیدم...امروز کشوی مخصوص فیلم ها رو باز کردم.پاکت فیلم ها رو جابه جا می کردم شاید فیلمی توجهم رو جلب کنه.نتونستم انتخاب کنم.شاید چون حوصله دیدن فیلم رو هم نداشتم.چشم بسته یکی رو از بین پاکت ها برداشتم"یکی از ما دو نفر"

اهل نقد فیلم نیستم...اما یه دیالوگ قشنگ بین سارا و بابک رد و بدل شد که خوشم اومد.

بابک:تو هنوز نمیدونی من کیم؟

سارا:چرا می دونم،تو یه مهندس درجه 2 پر توهمی، که دورو بری هات با چـــَــشم های الکی بادش کردن.

اما تو نمی دونی من کیم؟

منم یه آدمم مثل تو.پر از عقده،اما چیزی که تو نمی تونی بفهمی اینه که ،من سعی می کنم آدم خوبی باشم.اما توسعی می کنی جلوی خوب بودن رو بگیری.گور پدر هر کی که به من و تو صدمه زده،سعی که می تونیم بکنیم آدم باشیم.می فهمی....آدم!!!!

 

 

بی ربط نوشت:گاهی تو از مدت ها قبل منتظر یه حرف یا یه اتفاق یا هر چی هستی.حتی نتیجه هم می دونی.تمام اون مدت هم سعی میکنی مثل همیشه باشی.اما وقتی ا ون روز فرا میرسه باز هم از جوابی که میدونستی چیه شوک می شی.

 

بعدا نوشت : بازم امروز منو شرمنده خودت کردی.بازم نشون دادی که یه دونه ای....خدایا ممنونتم.....شکررررر....

 

سینمای ایران

مدت هاست که کمتر میتوانم بلیط رزو کنم و دوست جونی را به  دیدن فیلم دعوت کنم. میان تمام فیلم هایی که به اکران عمومی میرسد نام کارگرادنان محبوبم نیست. سختگیر نیستم اما دلم نمیخواد خودم و دوست جونی را به یک روایت کاملا تکراری دعوت کنم. از انجا میشود که حدودا چهار ده ماه است که به سینما نرفته ایم.

در این شرایط شاید استقبال از  این فیلم های خارجی زیر نویس دار  که  اغلب در حاشیه خیابان ولیعصر با ۲۰۰۰ تومان میتوان  تهیه کرد و تماشا کردکاملا منطقی به نظر برسد.دلم میخواهد حرف خودم را در سینما بشنوم .دغدغه های جوانی ام را از نگاه ریز بین  هنرمندان ببینم و بعدش ساعت ها با دوستم بشینیم و جریان فیلم را تفسیر کنیم.

 

گاهی از ته دلم ارزو میکنم که کاش سرزمینم جایی برای زندگی تمام سلیقه ها بود. این از ان دست ارزو های دخترانه ایست که تخیل و امید چاشنی است .

 

 

فیلم گذشته ساخته اصغر فرهادی به جشنواره فیلم کن راه پیدا کرده و قرار است از ۲۵ اردیبهشت در فرانسه به اکران عمومی برسد. خبر هایی هم خوانده ام که ظاهرا قرار است در تهران هم اکران شود .امیدورارم گذشته بتواند من و دوست جونی را به سینما بکشاند.

 

پ.ن:انونس فیلم را هم اگر ندیده اید اینجا ببینید.

 

بعدا نوشت:سينماهای نمايش دهنده فيلم "برف روی کاجها  ساخته پیمان معادی در "تهران
عصر جديد - پرديس ملت - پرديس زندگی - پرديس کيان - اريکه ايرانيان - موزه سينما - جوان - فرهنگ - ايران - مرکزی - ماندانا - شکوفه - پارس 

 

           

به سلامتی  همه مادران




از نظرم سخت ترین کار دنیا خریدن هدیه برای مادر . میخواهی تمام المان ها را در نظر بگیری .دوستش داشته باشد . زیبا باشد. منحصر به فرد باشد و یه جوری خیلی تک باشد. اصلا  انگار میخواهی تمام احساس دخترانه ات را به مادرت هدیه دهی.....

به سلامتی همه مادرانی که از نگاهت حرف دلت را میفهمند .

روز مادر مبارک.

عزیز...

 

سلام عزیز جون...

مطمئنم که خوبی و حداقل پاسخ سوال همیشگی ات را دریافت کرده ای.

اینجا هم همه چی مثل قبلِ تقریبا.فقط سنگینی نبوندت هنوز هم حس میشه....البته نوه ها و نتیجه ها کمتر .اینو میشه از کوچیک شدن جمع فهمید

امروز دومین پنج شنبه ماهیانه برگزار شد و همچنان فرحنازت مثل ابر بهار گریه می کرد و مثل گل رز که دوست داشتی سرخ .

ناجیه که اواخر به خاطر حواس پرتی" ننه "صدایش می کردی، مث روز اول نبودنت، صدایش گرفت...و طاهره بهت زده، خیره به عکست بود.

راستش عزیز علی اینا نیامدند.اما بیشتر دوستانت امده بودند....نرگس ، فاطمه و مروارید...

و بابا...بابا این روزها بیشتر و راحت تر به دیدنت می اید.از خلوت های چند ساعته اش در کنارت با خبرم .

فضا خیلی سنگین بود.اخرش وقتی همه رفتن و ۳ تا عمه ها موندن و من و مامان.از گذشته ها گفتن و کلی از دست حاج بابا خندیدیم...عزیز جون خودمونیما اما اون روزهااا خیلی امروزی بودین ها...

عجیب مادری بودی که بعد از گذشت حدود 80 روز ازنبودنت،هنوز داغ تازه ای  رو دل بچه هات و مث روزاول که هیچ کس نبودنت را باور نکرد،اشک میریزند برای نبودنت.فقط یه نگاه به در بسته منزلت کافیه تا....

دلتنگت شدم!!!!

همین............

روحت شاد....

 

 

تفلد...

 

 چند روزی هست که شهر فرنگ شمع ۲ سالگی اش را فوت کرده و وارد ۳ سالگی شده و چه کودک پر شوری بود...

قصه شهر فرنگ از اونجایی شروع شد که بحثی مفصل در وبلاگ "دکتر یاسمن فرزان"شکل گرفت و همین تلنگر کافی بود تاپرده از یک ایده قدیمی و غبار گرفته که در کنج ذهنمان جا خوش کرده بود برداشته شود.

قرار بر این شد که هر سه دریچه شهر فرنگ مختص تهران گردی هایمان باشد.اما بعدها دریچه اول به تهران گردی .دریچه دوم به گاه نوشت و دریچه سوم به "بدون شرح " و "اینجا ایران است " و "فرهنگ ایرانی"و...اختصاص یافت.

شهر فرنگ دریچه خوبی بود .دوستان جدیدی پیدا کردیم هر چند مجازی و از نوشته ها و تجاربشان استفاده کردیم.

داشتم فک می کردم اگه به قول دوستی خواهان تعارف مطلبی باشیم:

به طور مشترک باغ مزه هنر ایرانی  و به طور خاص من ارامگاه ظهیرالدوله رو پیشنهاد میکنم.

و اگر بنا به تعارف کافه ای  باشد....کافه نادری و کافه کتاب

واگر وعده غذایی پیش رو دارید فلافلی سلف سرویس بازار تجریش رو پیشنهاد می کنم.اسمش یادم نیست متاسفانه...

واگر در پی کافی نتی هستید "کافی نت رسام "واقع در ۴راه ولیعصر

واگر جویای نیمکتی برای رفع خستگی هستید صندلی های سنگی و گرد تئاتر شهر برای مدتی کوتاه پذیرای شما خواهد بود.

 باران پست "دربند "و "سورژرایز یا شگفتانه "رو دوست می دارد.اما اگه از من بپرسین میگم همه پست ها مثل بچه های ما میمونن .(منیره در ژست هنری)یا میگم ۵ تا انگشت مثل همه هر کدوم  که ببری خون میاد(منیره در ژست مامان گونه)

این عکسم بی ربطه اما پر از خاطره خوب برای ماست.

 

 

تهران و کوچه هایش یاداور غرور است....

 

بااین که عاشق سفرم،اما همین که تصمیم سفری جدی میشه و حرکت آغاز،دلم برای تهران تنگ می شه....وقتی به اولین عوارضی می رسم و مطمئن که دیگه حتی خرابه های شهرم "تهران "رو هم نمی بینم بیشتر و بیشتر دلتنگ می شم.

اومدم بگم:

آااااااااااااااااای تهران دوسِت دارم...

آی هوای آلوده تهران دوسِت دارم...

آآآآی ترافیک تهران دوسِت دارم...

آی دربند و توچال و کلک چال دوستون دارم...

آآآآآی مرکز شهر،آی انقلاب و 4 راه ولیعصر ،آی فردوسی،آی همه خیابونای اطرافش دوستون دارم....

آآآی کافه نادری دوسِت دارم...

آآآی چراغ قرمزهای خراب تهران خیلی دوستون دارم...

آآآآی تمام صف های طولانی تاکسی و عابر بانک در روز واریز یارانه .اتوبوس های شلوغ.تهویه خراب مترودوستون دارم...

 

پارک خاطره ها

این تخم مرغ های کنار هفت سین میدان ها  چه جالب انگیز ناک هستند. با اون یادگاری هایی  مینویسند...

دور کمرشو ببینید چقدر چاق....

اما با مزه اس


اینجا پارک دانشجو است . نزدیکی پارک دانشجو غرفه های محلی دایر شده  در تعطیلات نوروز و هر کدوم محصول  شهرستان خودشون رو ارائه میدن.از پنیر تبریز گرفته تا خیار شور همدان و  بدلیجات دست ساز(نمیدونم برای کدوم منطقه است!!) و چای گیلان  و اش دوغ اردبیل......

راستی کباب هم به سیخ میکشیدن....

پ/ن:اسم پست نظر دوست جونی بوده اونم به خاطر این که دوره لیسانس بین انقلاب تا فردوسی رو پیاده روی میکردیم . معمولا بستنی  به دست دور ساختمان  تئاتر مینشستیم و  روز گار رو تحلیلی میکردیم.:)


سال نو مبارک

امیدوارم  تو سال 92

لباتون خندون و جیباتون پر پول و لحظاتتان سرشار از ارامش باشد

سال نو مبارک

هدیه...

این قشنگ هایی که ملاحظه میکنید چند روز پیش به عنوان هدیه دریافت کردم.

 

اگه دقت کنید جوجه ش معلومه...

داشتم از شدت هیجان ذوق مرگ می شدم.به دو دلیل/:

اول این که یاداور خاطرات قشنگ گذشته بود. چند سال قبل که جوانتر بودم انباری فرعی منزلمان را همراه پدرم برای فنچ ها آماده کردیم...تنه های کوچک درخت که داخلشان را تراشیدیم و لونه شان را درست کردیم.با سیمان ابشار و رودخونه و خلاصه جنگل و طبیعتی بی نظیر برایشان اماده کردیم.12 -13 تا بودن و بعدشم کلی جوجه،اما....

دوم این که  فنچ ها تخم گذاری کرده بودن و باید منتظر جوجه هاش مینشستم.5 روز قبل اولین جوجه سر از تخم دراورد و از روز سوم صدای جیک جیک فالشش به گوش می رسد.البته به نظر من که خیلی هم خوش صدا ست و روی نت می خونه.حالا در انتظار تولد سه تای دیگشونم.

قفس و لونش باب میلم نیست اما چون جوجه دارن و تخم فعلا حتی نمیشه تمیزش کرد چه برسه تعویض... البته بچه های تمییزی هستن

فنچ ها پرنده های دوست داشتنی هستن.صاحبشون رو خوب می شناسن و به حرفش گوش میدن...اما اگه غریبه ای نزدیک قفسشون بشه خودشونو به دیواره های قفس می کوبند.

 حدود سه هفته پیش هم 23 تا از تخم ماهی هایم متولد شدند و تعدادیشون هم نارس ماندند.خیلی زیبا هستند...

من که از دیدن همشون لذت میبرم .دوست داشتم اینجا بزارمشون تا دوستانم هم لذت ببرن...البته بماند که از در قفس بودنشان دلگیرم....

پ . ن : این روزها کامنتهای خصوصی  دریافت میکنیم مبنی بر این که چرا دیگه تهران گردی نمی کنیم؟

کمی کمبود وقت در این روزها ...به زودی دوباره از سر خواهیم گرفت.البته چندین پست ناقص تهران گردی داریم که به همون دلیل  کامل نشدن هنوز...

یلدا

همین الان دانلود عکس های یلدایی که فرستادی تمام شد.یلدای زیبایی بود...

امسال به گمانم یازدهمین سالی است که در طولانی ترین شب سال در کنارمان نیستی وشاید دومین سالی که به طور مجازی باز هم کنارمان باشی.

شب هایی مثل یلدا ،چهارشنبه سوری وشب سال نو بیش از همیشه دلتنگتان می شوم.دلتنگ در کنار هم بودنهایمان....

یادت هست...

یادت هست ما بودیم و عمواینا و نوار فیلمی که می گذاشتیم و هیچ کس نگاهش هم نمیکرد؟

یادت هست حافظی که بابا باز می کرد...اناری که مامان دون می کرد...قصه ای که عزیز جون برایمان میگفت؟

یادت هست هندوانه ای را که عمو قبل قاچ کردنش تحلیل می نمود؟!!!

یادت هست گل هندوانه همیشه برای ته تغاری بود؟...حالاهم که قد کشیده و مردی شده ، همچنان گل هندوانه برای اوست...

یادت هست چه می کردیم با باسلوق های اجیلمان؟

یادت هست شیرین کاری های محمد را؟

یادت هست وقتی که خیلی کوچک بودم چه برنامه ریزی هایی برای شب یلدا داشتم و تو با نگاهی مهربان میزان فرقش را با شب های دیگر برایم توضیح میدادی؟

یادت هست چیزهایی که من یادم نمانده؟؟؟

امسال به گمانم یلدای خلوتی خواهیم داشت.مهتاب درگیر کنکور است وعزیز جانم فاطمه اندکی بیمار است...آرتا هم امروز صبح به دنیا امد پس از انها هم کسی نیست .اما همچنان مراسم یلدا را به پا خواهیم داشت.تازه امسال کرسی هم اضافه خواهد شد.

 

راستی هنوز فال های دوره نوجوانی و جوانی ات را نگه داشته ام...به جای حافظ یکی از انها را بر میدارم و اینجا می گذارم.گوشه سمت راست بالا نوشته ای 11/11/75

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

 

هلال عید به دور قدح اشارت کرد

ثواب روزه و حج  قبول  آن کس  برد

 

که خاک میکده عشق را زیارت کرد

مقام اصلی ما  گوشه  خرابات  است

 

خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد

بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل

 

بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد

نماز در خم آن ابروان محرابی

 

کسی کند که به خون جگر طهارت کرد

فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز

 

نظر به دردکشان از سر حقارت کرد

به روی یار نظر کن ز دیده منت دار

 

که کار دیده نظر از سر بصارت کرد

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

 

اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد

یلدا بر هگی مبارک....

من می توانم!!!!

امروز وقتی داشتیم مسیر تقاطع ولیعصر-تخت طاووس به سمت میدان ولیعصر پیاده گز می کردیم،باران از تصمیمش برای دعوت کردن من به یک بستنی گفت.

وقتی به مغازه ای که اخیرا از انجا بستنی می خریم رسیدیم،متوجه شدیم فروشنده اش تغییر کرده.

باران گفت:این میخواد بستنی بده؟!

گفتم :می خوای بگم دستکش دستش کنه؟

گفت نه،زشته بگی!

گفتم ازش خواهش میکنم اجازه بده تا خودم بستنی رو بریزم .خیلی دوست داشتم یه بار این کارو تجربه کنم.

به فروشنده گفتم.او هم با لبخند ونگاهی که ناشی از تعجب بود و این که برو بچه،آخه این کار تو نیست ،پذیرفت.

نون بستنی رو برداشتم و اولی رو ریختم.به نظرم به جای 1500 تومن اندازه 500 تومن بستنی گذاشتم.فروشنده گفت که دامنه حرکت دستم زیاده و باید یه کوچولو نون بستنی رو بچرخونم.با این حال دومی هم جالب نشد...

این هم ماحصل تلاش من...

البته باران کلی تشویقم کرد و گفت که دفعه بعد حتما بهتر میشه.الان که دقت میکنم بدم نشده هااااا

این بستنی هم چند روز قبل از همونجا خریدیم.به سرعت عمل باران دقت کنید.

 

پ.ن ۱:بعد از تخریب بستنی فروشی بهار،با اون دو تا ویترین پر از بستنی های رنگارنگش که هر بار 4 طعمشو تجربه می کردیم هنوز نتونستیم در اون حوالی بستنی فروشی خوبی پیدا کنیم.حتی بستنی های کافه فرانسه هم بر خلاف شرینی هاش خوشمزه نیست.

پ.ن 2:بجه که بودم هر وقت از این بستنی ها می خریدیم،بستنی من می افتاد و فقط نونش باقی می موند.همیشه....

پ.ن ۳:لیلا جون اگر بعد از سالی ماهی جایی دسترسی به اینترنت پیدا کردی و گفتی محل عکس دوم کجاست من خودم جایزتو از دوست جونی می گیرم و تقدیمت میکنم

پ.ن ۴ :اون روزسر تا سر خیابان ولیعصر را پاییز فرا گرفته بود....کلی برگ که وقتی صدای خش خش شون درمیومد احساس خوبی بهت دست میداد.خیلی وقت بود که همچین برگ ریزانی ندیده بودم.بچه تر که بودم چون پدر جانمان میدانست که من از راه رفتن روی برگ های پاییزی لذت می برم.منو به جایی شبیه کوچه باغ می برد.تا مچ پا توی برگ بودیم.اما الان دیگه خبری از اونجا نیست...خرابش کردن و برج ساختن...

 بعدا نوشت : پاسخ به انتقادی سازنده...

"خزنده" یکی از خوانندگان وبلاگمون نقدی را به صورت خصوصی برایم گذاشته بود که بسیار لذت بردم.این اولین نقد حرفه ای بود که من تا کنون از شهر فرنگ خوانده ام،هر چند که خود خزنده با شکسته نفسی تمام اینگونه نمیداند.خواستم ازخزنده تشکر کنم و بگم که حتما در پست های بعد نظرتونو تا حد توانم اعمال خواهم کرد...