بدون عنوان....
وقتی سیستم خونه دچار مشکل میشه و کاملا ناامید از این که دیگه همه اطلاعات پر زد و رفت...
وقتی یه فرشته نجات مثل برادر می اد و درستش می کنه.اولین کاری که انجام میدی اینه که همه اطلاعات سیستمتت رو یه کپی ازشون بگیری.
بعد عکس هایی رو میبینی که به کلی فراموششون کرده بودی.وکلی خاطره های خوب و بد برات زنده میشه...
عکس های زیر مربوط به یه اردوی ترم اول دانشگاهه....
آخ آخ...واقعا سخت ترین روزهای زندگی من بود!ترجیحا فقط بخشی از عکس های مربوط به خورد و خوراکمون رو گذاشتم....
وقتی بچه های دانشگاه بقیه الله بدون جا و مکان میمونن و به ما ملحق میشن و فقط یه یخچال کوچولو بری کلی ادم در نظر گرفته شده .نتیجه میشه.....


بعد از چند روز بی غذایی بچه های بقیه الله با اشپز به گروه ما ملحق میشن و نتیجه یه عده آدم گشنننننننننه که....

نون محلیش افتضاح بود...صبحانه ای که همه فک میکردن خوابن!!!!!!

الویه ای که به این شکل بیرون ریخته شد...

منی که محبوبترین غذام عدسیه تا مدت ها نمیتونستم عدسی بخورم!!!!

شام سبک.........

آش رشته و آسفالت......

سالادی که ناهارش سوخت....

بعد از ۵ روز نیروی جدید ملحق شد بهمون و باز هم استقبال بچه ها از عضو جدید....

پ.ن : توی این اردوی ۱۰ روزه ۵ کیلو وزن کم کردم.فقط صبحانه ها ش قابل خوردن بود....
آشپز ما پسرهای دانشگاه بودن....نمونه کارشونم که هست....اگر مجلسی چیزی داشتین بگین شماره هاشون رو در اختیارتون میذارم![]()