وقتی ...کوفت ادم میشود.

  عید امسال تصمیم گرفتم به ارم بروم . البته برای بار اول بدون دوست جونی  رفتم.  تعطیلات بود و شلوغ بود . صف بلیط هم خیلی طولانی بود .   ایستاده بودم تا بلیط سفینه را بخرم. توجه ام را بچه های قد و نیم قد یک خانواده  که حدس میزنم همدانی بودند جلب کرد. خیلی وقت بود این همه بچه کنار هم برای یک خانواده  ندیده بودم.

سه تا پسر و دو دختر که همگی لباس های تمیز و نچندان تازه  تن کرده بودند. پدر بچه ها  سعی میکرد لذت سوار شدن این وسایل را برای بچه هایش توضیح دهد و مادر بچه ها هم چنان با لذت گوش میکرد که  انگار همسرش  از اختراع جدیدش برای بچه هایش صحبت میکند . خلاصه عشق مادربه پدر فرزندان خیلی برایم جالب بود.

به گیشه که رسیدیم پدر بچه ها بعد پرسیدن قیمت بلیط  با اعتماد بنفس از صف خارج شد و رو به فرزندانش گفت که " میگوید این وسایل  برای بچه ها مناسب نیست  و بلیط به شما  نمیفروشیم".

بچه ها هم اعتراض نکردند و رفتند که بستنی بخورند. احساس کردم پسر بزرگ خانواده فهمید موضوع چه بوده

تقریبا چهار ماه از این قضیه میگذرد اما هنوز موضوع  را فراموش نکرده ام.


چند هفته پیش هم وقتی با منیره رفتیم غذا بخوریم. سرم را  چرخاندم دیدم یک کودک فال فروش از پشت شیشه  رستوران خیره به ال سی دی رستوران دارد پت و مت نگاه میکند و از ته دل میخندد.

پ.ن: اینگونه تفریح و غذا کوفت ادم میشود.


 


امتحان!


   آخیش

  بالاخره تموم شد...

  از وقتی که یادمه دوران امتحانات از سخت ترین روزهای زندگی من بوده.نه به       خاطر امتحان که دوست داشتم همشون تو یه روز برگزار شه و یهو خلاص....

  بیشتر اون سردرگمی و کلافگی خودم توی یه ماه معمول امتحاناتمو دوست  نداشتم...اون یه ماه خیلی بهم طولانی میگذشت.چون بلد نبودم و نیستم که بگم بابا جون اینم مثل باقی روزاس.به کارای روزمرت برس...کارایی که همیشه از انجامشون لذت میبری.حتی اگه درسم نخونم نمیتونم کار دیگه انجام بدم.

  اصلا همه چی برعکسه تو تایم امتحانات...

  اهل چرت بعدازظهر نیستی ها .وقتی هر روز بعدازظهر از  پنجره همیشگی مدتی نگاهتو میدوزی به حرکت ابرهایی که با دیدنشون به فکر فرو میری و احساس نشاط و زندگی درونت دوچندان میشه...تو وقت امتحانا با یه نیم نگاه کوچولو بهشون انگار شدی همون دختر کوچولوی بابا که با شروع لالاییش خوابت میبرد.

  شبم تا کتابو میگیری دستت خمیازه و خواب الودگی رهات نمیکنه.واژه های کتاب مثل نت های لالایی بالا و پایین میشن برات.

  از سیاست خوشم نمیادا.هر وقت که بحث سیاسی بین بابا و ته تغاری مامان گل می کرد جمعو ترک می کردم.اماتو وقت امتحانا اصلا دوست دارم تو بحثشون شرکت کنم...

  مدتی میشه که تلویزیون نمیبینم.وای که زمان امتحانا دوست دارم حتی اخبارها رو هم پی گیری کنم.

  همین که اخرین امتحانو میدی  دیگه از اون خوابو تلویزیون و شرکت تو بحث سیاسی خبری نیست ومیشم همون منیره قبلی.البته که همه این حسها تو خودمه و اجازه نمیدم که بقیه از کلافگی من کلافه بشن.

  خلاصه که کلا بلد نیستم تو تایم امتحانام به خودم خوش بگذرونم ...

  هر چی که بود خوب یا بد علی الحساب برای مدت کوتاهی از این احساسها رها هستم.

 

   پ.ن ۱ :بچه که بودم عجول بودم فک میکردم اگه به جای سه تا نقطه شین علامتی شبیه به سکون بذارم روی سرش یا اگه یه خط تیره به جای نقطه های ت بزارم بالا سرش یا هرچی زودتر برم کلاس سوم و مشقامو با خودکار بنویسم یعنی بزرگ شدم.فک میکردم نوشتن با مداد یا گذاشتن تک تک نقطه ها کلی وقتمو میگیره...این روزا باید تصمیم مهمی رو بگیرم.کاش کمی از اون عجله های کودکی چاشنی تصمیم گیری امروزم میشد.

پ . ن ۲:اینم عکس ابر و پنجره مذکور...

 

 

عید مبارک...

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند               سالها هجری و شمسی همه بی خورشیدند

تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها                 از همین روز .همین لحظه .همین دم عید است

چه خبربود پایتخت امشب...

همه جا جشن و پایکوبی و چراغونی و شربت وشیرینی و بستنی...

وقتی داشتیم از خونه مامان بزرگم برمیگشتیم زمان زیادی رو تو ترافیک موندیم.اما اینبار ترافیک پشت چراغ قرمزهای طولانی پایتخت نبود . بلکه ترافیک پخش شیرینی وشربت روز جشن تو خیابونا...

سمت پارک ملت که حسابی شلوغ بود...یه سری عکسم انداختم از تو ماشین که بد نشد اما اینترنتم دچار مشکله و هر چی سعی کردم نتونستم آپلودشون کنم.اگه شد فردا میزارمشون.

علی الحساب عید همگی مبارک...

پ.ن :بعد امتحانام اولین کاری که میکنم درست کردن اینترنتمه

آرزو(بدون شرح 2)