آخیش
بالاخره تموم شد...
از وقتی که یادمه دوران امتحانات از سخت ترین روزهای زندگی من بوده.نه به خاطر امتحان که دوست داشتم همشون تو یه روز برگزار شه و یهو خلاص....
بیشتر اون سردرگمی و کلافگی خودم توی یه ماه معمول امتحاناتمو دوست نداشتم...اون یه ماه خیلی بهم طولانی میگذشت.چون بلد نبودم و نیستم که بگم بابا جون اینم مثل باقی روزاس.به کارای روزمرت برس...کارایی که همیشه از انجامشون لذت میبری.حتی اگه درسم نخونم نمیتونم کار دیگه انجام بدم.
اصلا همه چی برعکسه تو تایم امتحانات...
اهل چرت بعدازظهر نیستی ها .وقتی هر روز بعدازظهر از پنجره همیشگی مدتی نگاهتو میدوزی به حرکت ابرهایی که با دیدنشون به فکر فرو میری و احساس نشاط و زندگی درونت دوچندان میشه...تو وقت امتحانا با یه نیم نگاه کوچولو بهشون انگار شدی همون دختر کوچولوی بابا که با شروع لالاییش خوابت میبرد.
شبم تا کتابو میگیری دستت خمیازه و خواب الودگی رهات نمیکنه.واژه های کتاب مثل نت های لالایی بالا و پایین میشن برات.
از سیاست خوشم نمیادا.هر وقت که بحث سیاسی بین بابا و ته تغاری مامان گل می کرد جمعو ترک می کردم.اماتو وقت امتحانا اصلا دوست دارم تو بحثشون شرکت کنم...
مدتی میشه که تلویزیون نمیبینم.وای که زمان امتحانا دوست دارم حتی اخبارها رو هم پی گیری کنم.
همین که اخرین امتحانو میدی دیگه از اون خوابو تلویزیون و شرکت تو بحث سیاسی خبری نیست ومیشم همون منیره قبلی.البته که همه این حسها تو خودمه و اجازه نمیدم که بقیه از کلافگی من کلافه بشن.
خلاصه که کلا بلد نیستم تو تایم امتحانام به خودم خوش بگذرونم ...
هر چی که بود خوب یا بد علی الحساب برای مدت کوتاهی از این احساسها رها هستم.
پ.ن ۱ :بچه که بودم عجول بودم فک میکردم اگه به جای سه تا نقطه شین علامتی شبیه به سکون بذارم روی سرش یا اگه یه خط تیره به جای نقطه های ت بزارم بالا سرش یا هرچی زودتر برم کلاس سوم و مشقامو با خودکار بنویسم یعنی بزرگ شدم.فک میکردم نوشتن با مداد یا گذاشتن تک تک نقطه ها کلی وقتمو میگیره...این روزا باید تصمیم مهمی رو بگیرم.کاش کمی از اون عجله های کودکی چاشنی تصمیم گیری امروزم میشد.
پ . ن ۲:اینم عکس ابر و پنجره مذکور...
