یلدا

همین الان دانلود عکس های یلدایی که فرستادی تمام شد.یلدای زیبایی بود...

امسال به گمانم یازدهمین سالی است که در طولانی ترین شب سال در کنارمان نیستی وشاید دومین سالی که به طور مجازی باز هم کنارمان باشی.

شب هایی مثل یلدا ،چهارشنبه سوری وشب سال نو بیش از همیشه دلتنگتان می شوم.دلتنگ در کنار هم بودنهایمان....

یادت هست...

یادت هست ما بودیم و عمواینا و نوار فیلمی که می گذاشتیم و هیچ کس نگاهش هم نمیکرد؟

یادت هست حافظی که بابا باز می کرد...اناری که مامان دون می کرد...قصه ای که عزیز جون برایمان میگفت؟

یادت هست هندوانه ای را که عمو قبل قاچ کردنش تحلیل می نمود؟!!!

یادت هست گل هندوانه همیشه برای ته تغاری بود؟...حالاهم که قد کشیده و مردی شده ، همچنان گل هندوانه برای اوست...

یادت هست چه می کردیم با باسلوق های اجیلمان؟

یادت هست شیرین کاری های محمد را؟

یادت هست وقتی که خیلی کوچک بودم چه برنامه ریزی هایی برای شب یلدا داشتم و تو با نگاهی مهربان میزان فرقش را با شب های دیگر برایم توضیح میدادی؟

یادت هست چیزهایی که من یادم نمانده؟؟؟

امسال به گمانم یلدای خلوتی خواهیم داشت.مهتاب درگیر کنکور است وعزیز جانم فاطمه اندکی بیمار است...آرتا هم امروز صبح به دنیا امد پس از انها هم کسی نیست .اما همچنان مراسم یلدا را به پا خواهیم داشت.تازه امسال کرسی هم اضافه خواهد شد.

 

راستی هنوز فال های دوره نوجوانی و جوانی ات را نگه داشته ام...به جای حافظ یکی از انها را بر میدارم و اینجا می گذارم.گوشه سمت راست بالا نوشته ای 11/11/75

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

 

هلال عید به دور قدح اشارت کرد

ثواب روزه و حج  قبول  آن کس  برد

 

که خاک میکده عشق را زیارت کرد

مقام اصلی ما  گوشه  خرابات  است

 

خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد

بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل

 

بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد

نماز در خم آن ابروان محرابی

 

کسی کند که به خون جگر طهارت کرد

فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز

 

نظر به دردکشان از سر حقارت کرد

به روی یار نظر کن ز دیده منت دار

 

که کار دیده نظر از سر بصارت کرد

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

 

اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد

یلدا بر هگی مبارک....

من می توانم!!!!

امروز وقتی داشتیم مسیر تقاطع ولیعصر-تخت طاووس به سمت میدان ولیعصر پیاده گز می کردیم،باران از تصمیمش برای دعوت کردن من به یک بستنی گفت.

وقتی به مغازه ای که اخیرا از انجا بستنی می خریم رسیدیم،متوجه شدیم فروشنده اش تغییر کرده.

باران گفت:این میخواد بستنی بده؟!

گفتم :می خوای بگم دستکش دستش کنه؟

گفت نه،زشته بگی!

گفتم ازش خواهش میکنم اجازه بده تا خودم بستنی رو بریزم .خیلی دوست داشتم یه بار این کارو تجربه کنم.

به فروشنده گفتم.او هم با لبخند ونگاهی که ناشی از تعجب بود و این که برو بچه،آخه این کار تو نیست ،پذیرفت.

نون بستنی رو برداشتم و اولی رو ریختم.به نظرم به جای 1500 تومن اندازه 500 تومن بستنی گذاشتم.فروشنده گفت که دامنه حرکت دستم زیاده و باید یه کوچولو نون بستنی رو بچرخونم.با این حال دومی هم جالب نشد...

این هم ماحصل تلاش من...

البته باران کلی تشویقم کرد و گفت که دفعه بعد حتما بهتر میشه.الان که دقت میکنم بدم نشده هااااا

این بستنی هم چند روز قبل از همونجا خریدیم.به سرعت عمل باران دقت کنید.

 

پ.ن ۱:بعد از تخریب بستنی فروشی بهار،با اون دو تا ویترین پر از بستنی های رنگارنگش که هر بار 4 طعمشو تجربه می کردیم هنوز نتونستیم در اون حوالی بستنی فروشی خوبی پیدا کنیم.حتی بستنی های کافه فرانسه هم بر خلاف شرینی هاش خوشمزه نیست.

پ.ن 2:بجه که بودم هر وقت از این بستنی ها می خریدیم،بستنی من می افتاد و فقط نونش باقی می موند.همیشه....

پ.ن ۳:لیلا جون اگر بعد از سالی ماهی جایی دسترسی به اینترنت پیدا کردی و گفتی محل عکس دوم کجاست من خودم جایزتو از دوست جونی می گیرم و تقدیمت میکنم

پ.ن ۴ :اون روزسر تا سر خیابان ولیعصر را پاییز فرا گرفته بود....کلی برگ که وقتی صدای خش خش شون درمیومد احساس خوبی بهت دست میداد.خیلی وقت بود که همچین برگ ریزانی ندیده بودم.بچه تر که بودم چون پدر جانمان میدانست که من از راه رفتن روی برگ های پاییزی لذت می برم.منو به جایی شبیه کوچه باغ می برد.تا مچ پا توی برگ بودیم.اما الان دیگه خبری از اونجا نیست...خرابش کردن و برج ساختن...

 بعدا نوشت : پاسخ به انتقادی سازنده...

"خزنده" یکی از خوانندگان وبلاگمون نقدی را به صورت خصوصی برایم گذاشته بود که بسیار لذت بردم.این اولین نقد حرفه ای بود که من تا کنون از شهر فرنگ خوانده ام،هر چند که خود خزنده با شکسته نفسی تمام اینگونه نمیداند.خواستم ازخزنده تشکر کنم و بگم که حتما در پست های بعد نظرتونو تا حد توانم اعمال خواهم کرد...

تاب بازی(بدون شرح 7)

شهرکرد-روستای مازرشته-تابستان ۸۸

 

هنوز هم تاب بازی از علایق منه...وقتی گذرمون به پارک بیافته باران منتظر می مونه تا من چند تا تاب بخورم .من تاب می خورم و باران هم همه حواسش میده به صدای سوت مامور پارک....