گلیم بافی...(بدون شرح 5)

 

بافتن این گلیم که در نظر اولم کار ساده ای میومد مهارت زیادی رو می طلبید(کار دشواری نبود).این خانم نخ رو که باید در عرض گلیم حرکت داده می شد با دو ضربه به انتهای دیگه می برد.اما من با ۴ یا ۵ ضربه این کارو انجام دادم....

این عکس رو چند سال پیش گرفتم و اسم این گلیم( به زبان من )به زبان محلی چیزی جز گلیم بود که یادم نمونده....

پ . ن ۱ :نخی که باهاش می بافتن همین نخ کاموا بود...

پ . ن ۲ :این جا یکی از روستاهای شهر کرده...

ترس

مدت هاست  قرار کرده ام با خودم که خیلی به ادم ها نزدیک نشوم. ادم ها از دور زیبا تر هستند و دلنشین تر. گاهی که بیشتر صحبت میکنیم و بیشتر میشناسمشان  بی اغراق  میترسم. میترسم از این بی پروایی ادم ها. از بی مسئولیتی ادم ها  از خودخواهی و از نظر  ها و انتقاد هایشان و از طرز فکرشان.

حتی وقتی میشنومشان حس مسئولیت میکنم. حس میکنم باید کمک کنم ولی میدانید...کسی که خواب است را شاید بتوان بیدار کرد  اما امان از دست کسی که خودش را به خواب زده.

درنتیجه تصمصم جدید تر انکه نتها که به ادم ها نزدیک نمیشوم حتی در موقعیتی قرار نمیگیرم که بشنومشان.

فک کنم این بهتر است......

پدرانه.....

دیروز  وقتی  داشتیم از دربند بالا میرفتیم پدر و پسری هم با مابودند . پدر که سن و سالش به ۳۵ هم به زحمت میرسد . پسر۵ ساله ای داشت.  این عادت  در سکوت در کوه بالا رفتن من  اجازه میداد که صحبتهایشان را بشنوم.

تلاش پدربرای یاد داادن راه و رسم  کوه رفتن به پسرک و حمایت همه جانبه او از پسرش برایم خیلی شیرین بود.

به "خر " ها ی دربند که میرسیدیم خودش را سپر پسرش میکرد  که مبادا پسرک بترسد.

 پسر بابا: چرابه خرها میرسیم جاتو با من عوض میکنی. مگه من از کنار خر رد شم چی میشه؟

پدر : چون خر "خر " است دیگر.

من حس پدر را به خوبی درک میکردم.

این نوع پدرانه ها خیلی اوقات شامل حال من بوده.تا انجا که یادم می اید پدرم همیشه از دورمراقبم بوده. حالا که بزرگ شده ام گاهی  مراقبتش را انکار میکند.

این ها بزرگ ترین دارایی هر کسی است.

سورپراااایز یا شگفتانه...

دیروز من همش در موقعیت شگفتانه قرار داشتم...

بعد از حدود یک ماهی که داشتم دوران نقاهت عمل های پی در پی ام رو پشت سر میگذاشتم و نمی تونستیم مثل گذشته بریم بیرون از سه شنبه باران خبرم کرد که پنج شنبه بعداز ظهر جایی برنامه نزارم که برام سورپرایز داره...

تو این دو روز بیست سوالی که چه عرض کنم دویست سوالی راه انداختم تا ببینم داستان چیه اما موفق نشدم.بی خیال شدم تا روز موعود فرا برسه...

قسمت جالب انگیز این شگفتانه که حسابی کنجکاوی منو برانگیخته بود داشتن زمان مشخص بود....

من و باران شگفتانه های زیادی برای هم داشتیم اما شگفتانه ای که انقد زیاد منو کنجکاو کنه نداشتیم...

به قول دوستی دروغ چرا.....اما داشتن زمان مشخص ذهن منو برد به سمتی که شاید قراره تو این شگفتانه انسان جدیدی رو ملاقات کنم.

قرارمون ساعت ۱۳ جای همیشگی بود....وقتی رسیدم و بارانو که از دور دست تکون میداد دیدم

واوووووووووووووووووو....

دوست جونیی یه تیپ هنری زده بود که بیا و ببین...تا برسم بهش تو ذهنم شکم داشت به یقین نزدیک میشد.خود بارانم متوجه شد.تا حالا انقد منو متعجب ندیده بود....

دیگه خودشم طاقت نیاورد و گفت که بلیط تئاتر رزرو کرده و قراره ساعت ۱۷بریم تئاتر...اخه چند باری قصد کرده بودیم بریم و هر دفعه موضوعی پیش میومد....

اما جالب انگیز تر داستان قسمت نهارش بود...اخه من از صبح بیرون بودمو کارم ۱۳تموم میشد و اگه میخواستم برم خونه و برگردم تا ساعت ۱۷ همش تو مسیر بودم.به همین خاطر بار ان از خونه برام قورمه سبزی اورده بود...بماند که نه قاشق نه سالاد نه ترشی نه ماست نه حداقل پیاز نیاورده بود....این اولین باری بود که فورمه سبزی جز دستپخت مامانم رو تجربه می کردم...واقعا خوشمزه بود.مدعیه که خودش پخته اما ما که میدونیم...بله...

اما شگفتانه سومش....

چندی پیش وقتی سوار مترو بودیم من دستبندی رو دیدم و خواستم بخرم.باران کلی دعوا کرد و گفت که حیف پول نیست که بدی به این چیزا....نذاشت بخرم.اما دیروز خودش نه یکی تازه دو تا از همون دستبندا برا م خریده بود که کلی تعجب منو برانگیخت...

از همه اینا و چیزای دیگه من نتیجه میگیرم که دوست چونی دچار تحولاتی داره میشه که خیلی خوبه و من دوست دارم...احساساست خشک کویریش داره هنری میشه...داره یه چیزایی در وجودش به اسم ذوق و هنر جوونه میزنه...

اون روز حدود ۳ ساعت و نیم پیاده رفتیم و حرف زدیم و اصلا متوجه گذر زمان نشدیم.برگشتیم ونیم ساعت باقیمانده تا شروع نئاترو نشستیم رو صندلی های نزدیک سالن...

راستش گاهی تو این پارک ادم چیزایی میبینه که میزان شگفتانه خونش خیلی میره بالا...بگذرییم...

این اولین باری بود که ما به سالن چهارسو می رفتیم.این سالن زیر زمین قرار داشت و وقتی ما پله های سنگیشو پایین میرفتیم از بخشی از دیوار اب بیرون میومد و به قول باران اگه کمی پایین تر میرفتیم به نفت هم میرسیدیم...قبل از سالن یه کافی شاپ کوچولو و قدیمی بود ....راهنمایی شدیم به داخل...سالن چهارسو کوچک بود و قدیمی و طبق محاسبات من ظرفیت صندلی ها ۱۳۰ تا بود و ۲۰ نفر هم روی پله ها...

از شانس بد ما و به قول بقل دستیم افتاده بودیم رو بوفه...ردیف ۱۰ اخرین سری صندلی ها...

بماند که صندلی هاش هم مناسب انسان های سبک وزنی چون من نبود....صندلی هاش نیاز به گواهینامه داشت...اینا همه یه طرف.وقتی باران گفت مونی پشت سرتو نیگا کن...دیدم دقیقا پشت سر ردیف صندلی ما چاهی به ارتفاع حدودا ۲ متر وجود داره و چون سالن هم تاریک بود نمی شد تحلیل دقیقی از جامون داشته باشم...مخصوصا وقتی بقل دستی باران پاشو تکون می داد کلا ردیف صندلی های ما تکون می خورد...

تا اخر تئاتر من که تکیه ندادم ....

درکل تئاتر بدی نبود ... تئاتر سیمرغ با هنرمندی پیام دهکردی

 

 

 

پ . ن :قراره یکشنبه طی یه شگفتانه ای بارانو به یکی از ارزوهای دوران طفولیت تا الانش برسونم.اگه شد عکساشو میزارم

 

پ . ن ۲ :

اراتمندان طهران

بین این همه هتل بزرگ و زیبا و مجلل که در تهران وجود داره برای برگزاری مراسم گاهی برخی از جوان های نسل جدید(خودمونو میگم) ترجیح میدن اغاز زندگی مشترکشون رو در حال و هوا ی تهران قدیم جشن بگیرن.

گراند هتل که ساخته شده بود به این منظور ساخته نشده و حتی این گراند هتلی هم که در شهرک سینمایی کمی انطرف تر از تهران است هم به منظور برگزاری جشن های عروسی ساخته نشده و شاید به تعبیر برخی گنجایش پذیرایی کردن از مهمان های عروسی ان هم به سبک تهرانی وتبریزی (با هم چه شود) ندارد.

اما باز به تعبیر ما جوان ها ایده جالبی بود و کمی در هزینه ها صرفه جویی شده بود(البته  خیلی زیاد تفاوت نمیکنه با مدل ها ی مدرن) و نکته جالب انگیزناکش انکه این عروس و داماد به شکل عروس و داماد های  قدیمی ظاهر شدند .

شما تصور کنید موهای عروس خانم فرحی درست شده و لباس عروسش که خیلی قدیمی لباس عروس مادر من در مقابل او برای خودش کلی مدرن محسوب میشه( به تایید فامیل هایمان) و اقا داماد  هم یکی از قدیمی ترین کروات های پدر مرا زد(زرشکی فک کنید!!!!) این روز ها که مداست که اقا داماد پاپیون بزندو خیلی جنتلمن شود و یا رنگ  کروات باید اسمانی باشد کراوات زرشکی چقدر جالب میتونه باشه!این روز ها کروات باریک و با گره کوچک مد است. یه کروات پهن با گره بزرگ خیلی خنده دار میشود

عروس داماد هم از اسب استفاده کردند هم  ماشین قدیمی اجاره کردند.

به ما خیلی خوش گذشت و موضوع جالب انگیز ناک بعدی اینکه دراینجور مراسم فرصت نظر خواهی از مهمان ها  پیدا نمیشود (همه گرم خاطرات قدیمی هستند)و درنتیجه حاشیه های بعداز مراسم  به صورت قابل توجی کم میشود.

پ.ن:  حالا من ایده اش را  گفتم خوشتان امد شما هم اینجوری برین سر خونه و زندگیتون.

 

shahrefarang2.blogfa.com

 

 

 

 

انتظار

نیما (برادرزاده ام) همچنان منتظر است. منتظر است که  منطقه زلزله زده را اسفالت کنند.روز ها ی اول حادثه  از طریق همسایه  ی مان که انجا (هریس) خانه داشتند برایشان یک جعبه وسایل فرستاده بود. بدون مشورت  پدر و مادرش  واک من. کاست های زبان انگلیسی دفتر  هایی که سال گذشته بستگان برایش هدیه خریده بودند و  استفاده نکرده بود. کیف مدرسه اش و مداد رنگی های دست نخورده اش را.

ظاهرا قرار بوده اسکوترش را هم بفرستد تا بچه ها بازی کنند و قبول نکردند. قول گرفته که به محض اسفالت شدند به نیما خبر دهند تا اسکوتر را  بفرستد.

همچنان منتظر است.عصر ها  که بیکار  میشود تلفن را بر میدارد با تبریز  (خاله هایم) صحبت میکند ببیند اسفالت شده است یا نه؟

 

اخه فیلم ما میسازیم.....

از دوره نوجوانی عادت به دیدن تلویزیون نداشتم  هنوز هم به همان عادتم مقید هستم.اما در مهمانی های خانوادگی  طی یک توفیق اجباری مجبور به دیدن سریال میشوم.

چندی پیش  یک قسمت از سریال  ترکیه ای  را دیدم. یک قسمت ۴۵ دقیقه ای

من با دیدن این  قسمت  اینطور متوجه شدم که:

ترک ها : انسان های  بسیار تمیزی (به لحاظ نظافت ظاهری) هستند

بسیاربه خانواده وفادار هستند

مسئولیت فرزندی که از دوست دخترشان متولد میشود را به گردن میگیرند

وقتی قصد ازدواج با دختری را دارند حتما با دوست دختر ها ی قبلی رابطه شان را تمام میکنند.

موضوع طلاق بین ان ها مسئله حل شده ایست. و زن مطلقه مثل یک  فرد عادی در جامعه حق زندگی و کار و تحصیل را دارد.

ان ها  معنای عشق را میفهمند. در کل خیلی با حال هستند.

دیشب یک سریال ایرانی دیدم که فقط برای تهرانی ها پخش میشود

من اینطور  دستگیرم شد

که وضعیت دانشگاههای تهران خراب است.

دختر شهرستانی از تهران سر در نمی اورد

دختر ایرانی (حداقل با ۱۹ سال سن)معنای عشق را نمیفهمد.

دختر شهرستانی نباید در تهران تحصیل کند چرا که تهرانی ها گرگ هستند و او میش

پدر و مادر و کلا خانواده مفهوم بی ارزشی است برای جوان امروزی ایرانی

و ..

ترجیحا کانال را عوض کنیم بهتر است.

من با فرهنگ کشور ترکیه اشنا هستم انچه در این فیلم نشان میداد  عین فرهنگ عام مردمش نبوددر ایران هم زندگی میکنم انچه را هم که نویسنده فیلم ایرانی نشان میداد در اقلیت هم نیست. در استثنا هاست.

کلا از نوشته هایم بر می  اید که ادم مثبتی نیستم. زیادی هم خوشبین نیستم. امااهل سیاه نمایی هم نیستم. دقیقا چه سیاست و تفکری  پشت این نوع فیلم نامه هاست من یکی نفهمیدم!!!

 

 

بدون شرح 4

 

 

شادی


دقیقا نمیدونم این عکس چند ساعت بعد از زلزله گرفته شده  ولی همین را بگم که من هنوز از دیدن عکس تمام وجودم را رعب و وحشت میگیرد. یک ترس عجیبی دارم که حتی نمیتوانم از ان برای خودم هم صحبت کنم.

بعد از زلزله کمک های خوبی از تهران جمع اوری شد. حداقل از بازار بزرگ تهران که هم از نزدیک شاهد بودم و  هم مطمئن بودم که به دست عزیزان اذربایجانی خواهد رسید. علی الخصوص که این تیمی که  در موردش صحبت میکنم تجربه کمک به بم رو هم داشته و از همون روز ها ی اولیه  سازماندهی شده و منسجم کار میکرد.

یکی دو مرحله هم از تمام وبلاگ ها و پیج های شخصی که من میخواندم جلوتر بود. وقتی همه فکر لوازم بهداشتی بودنند این تیم لوازم بهداشتیش به منطقه رسیده بود . خلاصه ما عجیب کیف کردیم از این مدیریت بحران.

اما چرا دروغ بگویم مثل خیلی ها  خیلی  خوشحال نبودم . خیلی هم ذوق میر نبودم که دارد اتفاقات بزرگی 

می افتد . باید خودمان فکر خودمان باشیم.

حالا یا اشکال از فکر من یا بقیه خیلی خوشحالن.

دو  موضع بد جوری فکر من رو مشغول کرده یکی این که بلافاصله بعد از زلزله در فیس بوک یک سری متن احساسی نوشته شد که خیلی هایش را من هم خواندم  پا به پای ان گریستم  و و خیلی هم از نظرم نوشتنش بجا بود چرا که اگر این احسا س سرکوب میشد قطعا پیامد خوبی به همراه نداشت.

ولی یک سری متن هم نوشته شد که تماما قومی قبیله ای بود . من حتی از اوردنش در وبلاگ هم  اجتناب کردم.

حالا گریم یه متنی هم نوشته شده  چرا لایک میزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا به اشتراک میگذارید؟؟؟؟؟؟؟

مطمئنا خود مردم اون منطقه دسترسی به انترنت ان هم با ف.ی.لت.ر شکن و اتصال به  ف.ی.س.ب.و.ک ندارند.دقیقا هدف از انتشار یک متن قومی قبیله ا ی چیست و شما که لایک میزنی هدفت چیست. ؟؟؟؟؟؟

یک بررسی کردم بین دوستان خودم. دوستان دوستان و  .... نتیجه گیری ام این بود که این دهه پنجاهی ها خیلی علاقه به اینجور مسائل دارند.


و مطلب دوم این که اگر رسانه ملی خیلی خوشحال است از این اطلاع رسانی مردمی و مرتبا در تلویزیون انعکاسش میدهد که عجب مردم باحالی  دست دولت  را پشت بسته اند. شماایی که وبلاگ نویس هستی چرا از کم کاری دولتت خوشحالی ؟؟ این که تمام بار این مصیبت را به دوش مردم انداخته اند  و من و شما میدانیم که  کمک ها ی مردمی هم سقفی دارد  جیب مردم هم حدی دارد  بعد از اینکه اب ها از اسیاب افتاد چه خواهد شد؟ا

 بشینیم و بنویسیم که مردم خیلی غیورند و کمک میگنند و خواهند کرد و خوشحال باشیم بنظرم کمی وارد کوچه علی چپ خواهیم شد.

فک کنم اگر یه کم به این مسائل فکر کنیم اینقدر ها هم خوشحال نخواهیم بود

حنایی...(بدون شرح 3)

 

 

 

این عکسو اگه اشتباه نکنم دو سال پیش در یکی از روستاهای شهرکرد انداختم که متاسفانه اسم روستا در خاطرم نمانده.اما خوب یادم هست که حتی لحطه ای هم از ذهنم عبور نکرد که این کار رو امتحان کنم.

آخه دقایقی قبل انداختن این عکس ریسیدن نخ رو امتحان کردم که کلی سبب خنده محلی ها شدم.ریسیدن نخ کار واقعا سختیه .بعد از ۲ ذقیقه آموزش نتونستم این کارو انجام بدم.مهارت زیادی رو می طلبه .

یادم هست که در اون روستا مردان رو تخت چوبی که بیرون منزل قرار داشت به صورت گروهی لم میدادن و آفتاب میگرفتن و خانم ها سخت ترین کارها که ذاتا کار مردانه ای بود انجام میدادن و آقایون فقط نظاره گر بودن و گه گاه دستور هم میدادن...!!!

 

هوا... باد و بارون

 

امشب برخلاف همیشه که بارون کلی خوشحالم میکردو حالمو خوب میکرد .حالم خوب نشد.همیشه میرفتم رو پشت بوم و وقتی حسابی خیس میشدم و از سرما دندونام یه ضرب موسیقی رو مینواخت و یواش یواش صدای غرولوند مامانم گوشمو نوازش میکرد برمیگشتم پایین.کلی با لباسهای خیس مامانمو بقل میکردمو از دلش در میاوردمو قول میدادم که تکرار نشه دیگه!

اما امشب بارون خوشحالم نکرد.

شاید بخشیش به خاطر زلزله باشه.دوستم فریبا که منزلشون در شهرستان اهره و تازه برگشته تهران و تو خوابگاه دانشگاهه.از سرمای الانه اونجا میگفت.میگفت شب با دو تا پتو هم اونجا تو چادر از سرما می لرزیدیم...

کلی عکس و فیلم از اونجا برام اورده بود اما به قدری اینها غم انگیز و ناراحت کننده هستند تصمیم گرفتم منتشرشون نکنم.یکی از فیلمها دقیقا ۴-۵ ساعت بعد از وقوع زلزله س ...

۵-۶ روزی که فریبا اونجا بود .چیزی که بیشتر از همه توجهشو جلب کرده کمک های مردمی بوده و هر بار که با هم صحبت کردیم از این کمک ها میگفت . نه صرفا کمک های گروهی حتی ماشین های تک سرنشین که کلی وسایل و غذای گرم میبردن اونجا.

از حضور مسئولین و وعده و وعیدهاشون گفت!

     

 

پ . ن ۱ :تو همه اون عکسها غم و اندوه موج میزد.نمیدونم چرا اما با دیدن این عکس یه حس امید در من ایجاد شد!!!شاید به خاطر طبیعت باشه...

 

پ ن ۲:امشب با اینکه دوست نداشتم برم زیر بارون اما بلند بلند مثل بعضی از پیرزنا غر میزدم کاشکی پسر بودم الان میرفتم بیرون تا هوایی به سرم بخوره تا شاید ته تغاری مامان مثل همیشه بشنوه و بیاد با هم بریم بیرون.اما این بار تیرم به سنگ خورد.چون خسته بوده زودخوابش برده.

 

پ . ن ۳ :اینجا دقایقی هوا باد و بارون شد...

 

پ . ن ۴ :داشتم این پست و مینوشتم که این ایمیل برام اومد. خوشم اومد....

یکی از دیالوگ های خیلی زیبا بین فامیل دور و آقای مجری در برنامه نوروزی کلاه قرمزی
آقای مجری: واسه چی در ُ باز گذاشتی؟
فامیل دور: واسه بهار .از در بسته دزد رد می‌شه ولی از در باز رد نمی‌شه. وقتی یه در ُ باز بذاری که دزد نمیاد توش. فکر می‌کنه یکی هست که در ُباز گذاشتی دیگه. ولی وقتی در بسته باشه، فکر می‌کنه کسی نیست ُ یه عالمه چیز خوب اون ‌تو هست ُ می‌ره سراغ‌شون دیگه. در باز ُ کسی نمی‌زنه. ولی در بسته رو همه می‌زنند.
خود شما به خاطر این‌که بدونی توی این پسته دربسته چیه، می‌شکنیدش. شکسته می‌شه اون در. دل آدم هم مثل همین پسته می‌مونه. یه سری از دل‌ها درشون بازه. می‌فهمی تو دلش چیه. ولی یه سری از دل‌ها هست که درش بسته ‌اس. این‌قدر بسته نگهش می‌دارند که بالاخره یه روز مجبور می‌شند بشکنند و همه‌چی خراب می‌شه.
آقای مجری: در دل آدم چه‌جوری باز می‌شه؟
فامیل دور: در دل آدم با درد دله که باز می‌شه

عزیزم کامنت نمیخواهم!!!

چند سالی است که به پزشک مغز و اعصاب رجوع میکنم .(البته نه برای بیماری خودم)از کودکی اموزش دیده ام که در مورد مسائل شخصی   خودم و دیگران در جمع های دوستانه و خانوادگی  صحبت نکنم. عادت کرده ام حتی مانند خیلی از خانم ها که تا به هم می رسند از بیماری ها ی شخص خود  و تجویز پزشک منتخبشان با یکدیگر صحبت میکنند نباشم. این بار  نمیدانم چه شد که در جمعی صحبت از پزشک من شد.

پزشکم  حدود سن ۳۵ تا ۴۰ ساله است که  متخصص مغز و اعصاب است. در مطب  خصوصی اش  روز های فرد طبابت میکند و در خیلی از بیمارستان های خصوصی هم  مشغول است و درضمن در میلاد هم کار میکند. در دانشگاه استاد یار  است. و مقاله  های متعدد در زمینه کاریش داده است که کم و بیش خوانده ام.

من چند سالی است که  تجویزش را دیده ام. نتیجه درمانش را همینطور.... راضی بوده ام.

در جمع که  من تمام سعیم را میکردم موضوع را جمع کنم عده ای اصرار داشتند که بحث ادامه پیدا کند که الغرض ان ها خودشان پزشک بودند. و تمام تلاششان را میکردند که  پزشکم را تخریب کنند هم ازنظر اخلاقی و هم از نظر حرفه  تخصصی اش.

از نظر من اینکه یک نفر پیش پروفسور سمیعی دوره دیده است  دلیل نمیشود که کسی که دوره را ندیده بی سواد است. و حتی دلیل نمیشود که خود ایشون با سواد هستند. جوان بودند دلیل بی سوادی نیست.

البته من از این تیپ رفتار ها در  رشته خودم بسیار دیده ام. دیده ام که به اسم محیط  جدی و رسمی خوشان را موظف میدانند  اطرافیانشان را نقد کنند. تحلیل کنند که چه مسائلی را بلد هستند و چه مسائلی رانه!

چقدر از فیزیک را میفهمند و چقدر تصور میکنند که میدانند.ظاهرا پزشکان هم مانند فیزیک پیشگان در تلاش هستند با حذف رقیب  میدان را در دست بگیرند. فکر رقابت نیستند.

و حالا انچه برای من جای تعجب دارد اینکه این افراد با این میزان تحصیلات که وقتی خودشان میخواهند معرفی کنند قبل از نام کوچکشان به میزان تحصیلاتشان در دانشگاههای مختلف دنیا اشاره میکنند. اشاره میکنند که نزد چه کسانی دوره دیده اند. دکتری را چه کسی به دستشان داده است.چرا اینقدر کامنت هایشان ارزان است.چرا اجازه نمیدهند کسی  بخواهد ازان ها که نظرشان را بیان کنند. خودشان به صورت خودجوش  کامنت میدهند!!!!

تجربه من ان است  که هر چقدر افراد باسواد تر  بوده اند کمتر در مورد همکارانشان کامنت داده اند انقدر خودشان اعتبار داشته اند که نیازی به تخریب دیگران نداشتند.(حداقل در رشته خودم)