دیروز من همش در موقعیت شگفتانه قرار داشتم...
بعد از حدود یک ماهی که داشتم دوران نقاهت عمل های پی در پی ام رو پشت سر میگذاشتم و نمی تونستیم مثل گذشته بریم بیرون از سه شنبه باران خبرم کرد که پنج شنبه بعداز ظهر جایی برنامه نزارم که برام سورپرایز داره...
تو این دو روز بیست سوالی که چه عرض کنم دویست سوالی راه انداختم تا ببینم داستان چیه اما موفق نشدم.بی خیال شدم تا روز موعود فرا برسه...
قسمت جالب انگیز این شگفتانه که حسابی کنجکاوی منو برانگیخته بود داشتن زمان مشخص بود....
من و باران شگفتانه های زیادی برای هم داشتیم اما شگفتانه ای که انقد زیاد منو کنجکاو کنه نداشتیم...
به قول دوستی دروغ چرا.....اما داشتن زمان مشخص ذهن منو برد به سمتی که شاید قراره تو این شگفتانه انسان جدیدی رو ملاقات کنم.

قرارمون ساعت ۱۳ جای همیشگی بود....وقتی رسیدم و بارانو که از دور دست تکون میداد دیدم
واوووووووووووووووووو....
دوست جونیی یه تیپ هنری زده بود که بیا و ببین...تا برسم بهش تو ذهنم شکم داشت به یقین نزدیک میشد.خود بارانم متوجه شد.تا حالا انقد منو متعجب ندیده بود....
دیگه خودشم طاقت نیاورد و گفت که بلیط تئاتر رزرو کرده و قراره ساعت ۱۷بریم تئاتر...اخه چند باری قصد کرده بودیم بریم و هر دفعه موضوعی پیش میومد....
اما جالب انگیز تر داستان قسمت نهارش بود...اخه من از صبح بیرون بودمو کارم ۱۳تموم میشد و اگه میخواستم برم خونه و برگردم تا ساعت ۱۷ همش تو مسیر بودم.به همین خاطر بار ان از خونه برام قورمه سبزی اورده بود...بماند که نه قاشق نه سالاد نه ترشی نه ماست نه حداقل پیاز نیاورده بود....این اولین باری بود که فورمه سبزی جز دستپخت مامانم رو تجربه می کردم...واقعا خوشمزه بود.مدعیه که خودش پخته اما ما که میدونیم...بله...
اما شگفتانه سومش....
چندی پیش وقتی سوار مترو بودیم من دستبندی رو دیدم و خواستم بخرم.باران کلی دعوا کرد و گفت که حیف پول نیست که بدی به این چیزا....نذاشت بخرم.اما دیروز خودش نه یکی تازه دو تا از همون دستبندا برا م خریده بود که کلی تعجب منو برانگیخت...
از همه اینا و چیزای دیگه من نتیجه میگیرم که دوست چونی دچار تحولاتی داره میشه که خیلی خوبه و من دوست دارم...احساساست خشک کویریش داره هنری میشه...داره یه چیزایی در وجودش به اسم ذوق و هنر جوونه میزنه...
اون روز حدود ۳ ساعت و نیم پیاده رفتیم و حرف زدیم و اصلا متوجه گذر زمان نشدیم.برگشتیم ونیم ساعت باقیمانده تا شروع نئاترو نشستیم رو صندلی های نزدیک سالن...
راستش گاهی تو این پارک ادم چیزایی میبینه که میزان شگفتانه خونش خیلی میره بالا...بگذرییم...
این اولین باری بود که ما به سالن چهارسو می رفتیم.این سالن زیر زمین قرار داشت و وقتی ما پله های سنگیشو پایین میرفتیم از بخشی از دیوار اب بیرون میومد و به قول باران اگه کمی پایین تر میرفتیم به نفت هم میرسیدیم...قبل از سالن یه کافی شاپ کوچولو و قدیمی بود ....راهنمایی شدیم به داخل...سالن چهارسو کوچک بود و قدیمی و طبق محاسبات من ظرفیت صندلی ها ۱۳۰ تا بود و ۲۰ نفر هم روی پله ها...
از شانس بد ما و به قول بقل دستیم افتاده بودیم رو بوفه...ردیف ۱۰ اخرین سری صندلی ها...
بماند که صندلی هاش هم مناسب انسان های سبک وزنی چون من نبود....صندلی هاش نیاز به گواهینامه داشت...اینا همه یه طرف.وقتی باران گفت مونی پشت سرتو نیگا کن...دیدم دقیقا پشت سر ردیف صندلی ما چاهی به ارتفاع حدودا ۲ متر وجود داره و چون سالن هم تاریک بود نمی شد تحلیل دقیقی از جامون داشته باشم...مخصوصا وقتی بقل دستی باران پاشو تکون می داد کلا ردیف صندلی های ما تکون می خورد...
تا اخر تئاتر من که تکیه ندادم ....
درکل تئاتر بدی نبود ... تئاتر سیمرغ با هنرمندی پیام دهکردی


پ . ن :قراره یکشنبه طی یه شگفتانه ای بارانو به یکی از ارزوهای دوران طفولیت تا الانش برسونم.اگه شد عکساشو میزارم
پ . ن ۲ :