دوست داشتن یا عشق...دوست دارم با عشق مامانم

عزیزترینم...

دلم میخواست قلمی توانمند داشتم تا در وصفت بسرایم...چه کنم که در این یکی هم به پدر نکشیده ام...


6ساله بودم و کوچک..اما هنوز لحظه لحظه نگاهت را در ذهن به یاد می اورم.وقتی زبانم پاره شده بود و بابا نبود ... در سیاهی شب ،منو از بیمارستانی به بیمارستان دیگه میبردی تا بتونم همچنان بلبل خونه ت باشم....
همین پارسالو خوب به یاد میارم...حرف پرستار تو اتاق عمل.میگفت مامانت صدا گریه هاتو میشنوه،مدام میپرسه این صدای دختر منه؟!...با این که دور بودی و صدا نمیرسید بهت.اما تو میشنیدی....چهره شما و بابا خوب تو یادمه وقتی از اتاق اومدم بیرون و چشم دوخته بودی به دستم و دست میکشیدی به موهام ...
همین 2 ماه اخیر که نبودم کنارت...صبوری و مهربانی و دعای تو بود که امید ادامه راهم شد...
برای شما و همه مادرها سلامتی و ارامش و طول عمر میخوام...

ازت ممنونم به خاطر "بودنت"...به خاطر انتخاب "بابا"...به خاطر "خانوادمون"...به خاطر همه مهربونیهات...

وبالاتر از" خداوند" سپاسگذارم به خاطر وجود تو...


توضیح عکس :ایشون مامانم هستن...مراسم نامزدی دوستشونه ظاهرا.فردای همین روز من به دنیا میام...اوشونم بنده هستم در لباس مهد کودک...

پ.ن:ولادت حضرت زهرا و روز زن و مادر به همه عزیزان تبریک میگم...


4 سالگی....

شهر فرنگ 4 ساله شد...
اوایل هدف معرفی تهران بود.بعدها از هدفمون دور شدیم...درواقع شهرفرنگ برای من از ابتدامعنای دیگری داشت...
ثبت لحظه لحظه دوستیمان برای دوران پیری...وقتی یه روز سرد وبرفی زمستون من و دوست جونی احتمالا پای لب تاب من نشستیم و یه فنجون که نه ، یه لیوان چای داغ دست هرکدوممونه واز بحث پیرامون مسایل فیزیک فارغ اومدیم با ورق زدن این صفحه مجازی ،طراوت و شادابی جوانی سراغمان بیاید.درست مثل همون روز سرد و برفی دانشگاه که برف از شاخه درخت لیز خورد و افتاد توی لیوان چای من و تحلیل های فیزیکی ما شروع شد.حتی جای استاد عزیزمون  هم تحلیلی انجام دادیم...
انقد شادابی ان دوران سراغمان بیاید که چترهای نداشته مان را برداریم و من احتمالا عصای چوب گردویم و عینک کاچویی ام را بردارم و صندلی تاشویی که باران می اورد تا من هرجا خسته شدم رویش بنشینم.مثل مترو و اتوبوس که اگر جایی خالی باشد من مینشینم ..راه بیفتیم و مثل قدیم ها در برف قدم بزنیم و من مثل قدیم ها با شور و هیجان مطلبی را برای دوست جونی تعریف کنم.البته امیدوارم تا اون موقع هیجان خرید و توجه به مغازه ها از سرش افتاده باشه....


این داستان ادامه دارد...لطفا ادامه مطلب :)