دیروز  وقتی  داشتیم از دربند بالا میرفتیم پدر و پسری هم با مابودند . پدر که سن و سالش به ۳۵ هم به زحمت میرسد . پسر۵ ساله ای داشت.  این عادت  در سکوت در کوه بالا رفتن من  اجازه میداد که صحبتهایشان را بشنوم.

تلاش پدربرای یاد داادن راه و رسم  کوه رفتن به پسرک و حمایت همه جانبه او از پسرش برایم خیلی شیرین بود.

به "خر " ها ی دربند که میرسیدیم خودش را سپر پسرش میکرد  که مبادا پسرک بترسد.

 پسر بابا: چرابه خرها میرسیم جاتو با من عوض میکنی. مگه من از کنار خر رد شم چی میشه؟

پدر : چون خر "خر " است دیگر.

من حس پدر را به خوبی درک میکردم.

این نوع پدرانه ها خیلی اوقات شامل حال من بوده.تا انجا که یادم می اید پدرم همیشه از دورمراقبم بوده. حالا که بزرگ شده ام گاهی  مراقبتش را انکار میکند.

این ها بزرگ ترین دارایی هر کسی است.