عید امسال تصمیم گرفتم به ارم بروم . البته برای بار اول بدون دوست جونی  رفتم.  تعطیلات بود و شلوغ بود . صف بلیط هم خیلی طولانی بود .   ایستاده بودم تا بلیط سفینه را بخرم. توجه ام را بچه های قد و نیم قد یک خانواده  که حدس میزنم همدانی بودند جلب کرد. خیلی وقت بود این همه بچه کنار هم برای یک خانواده  ندیده بودم.

سه تا پسر و دو دختر که همگی لباس های تمیز و نچندان تازه  تن کرده بودند. پدر بچه ها  سعی میکرد لذت سوار شدن این وسایل را برای بچه هایش توضیح دهد و مادر بچه ها هم چنان با لذت گوش میکرد که  انگار همسرش  از اختراع جدیدش برای بچه هایش صحبت میکند . خلاصه عشق مادربه پدر فرزندان خیلی برایم جالب بود.

به گیشه که رسیدیم پدر بچه ها بعد پرسیدن قیمت بلیط  با اعتماد بنفس از صف خارج شد و رو به فرزندانش گفت که " میگوید این وسایل  برای بچه ها مناسب نیست  و بلیط به شما  نمیفروشیم".

بچه ها هم اعتراض نکردند و رفتند که بستنی بخورند. احساس کردم پسر بزرگ خانواده فهمید موضوع چه بوده

تقریبا چهار ماه از این قضیه میگذرد اما هنوز موضوع  را فراموش نکرده ام.


چند هفته پیش هم وقتی با منیره رفتیم غذا بخوریم. سرم را  چرخاندم دیدم یک کودک فال فروش از پشت شیشه  رستوران خیره به ال سی دی رستوران دارد پت و مت نگاه میکند و از ته دل میخندد.

پ.ن: اینگونه تفریح و غذا کوفت ادم میشود.