یکشنبه بود که کلاس ما حدود ساعت 13 تموم شد

من و باران مث لشکر جومونگ که شکست خورده بود خسته و کوفته و گشنه و تشنه بودیم...بعد تقریبا 4 سال یه تصمیم کبری دیگه گرفتیمو گفتیم یه غذای دانشگاه بزنیم به بدن.

خوشحال رفتیم به سمت سالن غذاخوری.اما اصلا ازمون استقبال نشد و گفتن که باید غذا رزرو میکردین.

اینبارهم مث این که لشکر جومونگ برای دومین بار شکست خورده باشه راه افتادیم بریم به جایی که از قبل برنامه ریزی کرده بودیم...بازار بزرگ تهران...

تو راه همش فک میکردیم چی بخوریم(اعتراف میکنم که باران فقط تو این یه مورد همیشه کوتاه اومده و انتخابو به من واگذتر کرده.آخه باران مثل من سختگیر نیست.)

میو ن همه پیشنهادای رنگ و وارنگ باران انتخابی کردم که تو پیشنهادهای باران نبود.

گفتم بریم از این فلافل های خیلی کثیف بخوریم...انگار که میکروب بدنم افت کرده باشه.

باران هم کلی استقبال کرد و ذوق زده از این که تونسته کمی از رفتار غذایی منو اصلاح کنه.

رفتیم داخل یه فلافلی سر بازار.باران که با کلی ذوق از اصلاح من رفت سمت پیشخون تا سفارش بده.

یهو...

رعد وبرق....بارون

باران زد به تصمیم کبری من و خیسش کرد...

باران هم که صدای ابراز تاسف و پشیمونی و غلط کردن منو شنید اومدبیرون....خودش که میگه دلخور نشد اما من فک میکنم یه کوچولو مثلا اندازه ذره تو فیزیک هالیدی ناراحت شد.

اخر سر رفتیم یه الویه حاضری به همراه نون تافتون داغ و تازه خریدیمو حسابی دلی از عزا دراوردیم.

 

  

پ.ن :من که این جومونگو ندیدم اما یه سری لواشک با ارم جومونگ تو مترو میفروشن که خیلی خوشمزس و من و باران یه بسته ۲۰ تایشو در عرض ۱۰ دقیقه تموم میکنیم.علت طول کشیدنشم اینه که حین خوردن لواشکا حرفم میزنیم