نمیدونم تا حالا جمعه ها مسیرتون به انقلاب افناده یا نه،اما من جمعه گذشته یعنی پنجم خرداد ماه حدود ساعت 17 اونجا بودم.به امید که مغازه مورد نظرم باز باشه که نبود...تک و توک مغازه ای باز بود.
اما نکته ای که نظر منو به خودش جلب کردحراجی های کتاب بود....اطراف خیابون پر بود از حراجی های کتاب با قیمت های خیلی ارزون....
به نظرم بهترینشون حراجی تقاطع انقلاب و خیابون 12 فروردین بود.
متاسفانه من چندان روحیه خرید کتابو نداشتم.سر هر حراجی که می ایستادم به جای کتابا حواسم به آدمایی بود که داشتن میون خرمن کتابا دنبال کتاب میگشتن.بعضی هاشون میدونستن دنبال چی هستن و بعضی ها هم نه، انگار که داشتن میوه جدا میکردن. هر کدوم که جلد قشنگتری داشت بر میداشتن(البته من از این دسته دوم فقط 2 نفرو دیدم که علاوه بر رفتارشون از صحبتاشونم معلوم بود).تو ذهنم میگشتم دنبال این که، چرا فلان شخص این کتابو انتخاب کرده.مخصوصا وقتی به کتابی برمیخوردم که قبلا خودم خونده بودم...
یا گوش میکردم به حرفایی که بینشون ردو بدل میشد، وقتی داشتن به خرمن کتابا چنگ میزدن...(بعضی از این حراجی ها هم خیلی مرتب کتابا رو چیده بودن)
1 ساعتی تو همین حال و هوا بودم و چرخ میزدم تا شاید مغازه مورد نظرم باز شه که نشد....
مسیر میدون انقلاب تا چهار راه ولیعصرو پیاده طی کردم...
به 4 راه که رسیدم کلی خاطره تو ذهنم مرور شد...
به قول باران وقتی داشتم تو باد هل میخوردم.این باد و چهار راه منو برد به یه روز سرد زمستونی سال 86 که برف سنگینی تهرانو سفیدپوش کرده بود و طبق معمول تو این شرایط اوضاع حمل ونقل افتضاح میشه....من بودم و دوستم که قرار بود بریم خونه اونا....به واسطه شغل پدرش تو خونه سازمانی های راه آهن زندگی میکردن...خیابون ولیعصر هم که به سمت میدون راه اهن یه طرفس و این مسیرو فقط اتوبوسها میرن....وقتی اتوبوس خالی گیرمون نیومد تا خونشون که بعد از میدون بود پیاده رفتیم.تقریبا تا روی پا تو برف بودیم و وقتی رسیدیم هم هوا تاریک شده بود هم پاهامون از شدت سرما سر....
کافه فرانسه که تو خیابون انقلاب و هر وقت از جلوش رد میشیم باران میخواد که بریم و یه چیزی بخوریم.و من چون شلوغه و جای نشستن نداره مخالفت میکنم....

کافه گودو که وقتی من و باران و مونا حسابی هوس چای کرده بودیم و تنها کافه سر راهمون بود واردش شدیم.درست در بدو ورودمون پیرمردی تکه کاغذ سفیدی رو داد دست باران که تو ش با خط ناخوانا اسم انواع فال و قیمتهاشون نوشته شده بود.
بعد از 5 الی 6 قدم باید 2 تا پله میرفتیم بالا که سالن اصلی اونجا بود.همینطور پیشخون سفارش....
نور کافه کم بود و سالن بزرگ ترعجیب تر...دختر پسرا و پیرمردهای خیلی خاصو میشد دید و غذاهای خیلی خاصتر...
برگشتیم و تو همون سالن ورودی رو یه میز نزدیک در خروجی نشستیم .میز مربعی کوچک که با یه رومیزی بته جقه تزیین شده بود و3 تا صندلی چوبی قدیمی که هر لحظه فک میکردی الانه که بشکنه ویه تکه مقوای 10 در 15 پایه دار که روش نوشته شده بود هیچی 2000 تومان...
از چهره هر سه مون معلوم بود که دوست نداریم اونجا باشیم...نمیدونم تو یه لحظه بدون هیچ هماهنگی با ۱ ۲ ۳ باران عین جت پریدیم بیرون.پای باران گیر کرد به میز و تا بریم بیرون میز تکون میخورد...

بستی فروشی بهار که درست سر چهارراه ولیعصر روبروی پارک قرار داشت که الان خرابش کردن....بستنی ها خوردیم با باران اونجا...
فست فود لیون روبروی پاساژ رضا ....
یه بار برای خوردن نهار رفتیم طبقه بالاش...من پشتم به کل سالن بود و باران روش به سالن...
پیتزایی که میشد 20 دقیقه ای خورد من و باران 1:30 ساعته خوردیمش.آخه باران داشت از ادمایی که من نمیتونستم ببینمشون برام میگفت....
و اما تئاتر شهر و صندلی های سنگی گردش....
وقتی تو ذل سرما با 2 تا ذرت مکزیکی روشون میشینی سرما تو یه لحظه تمام وجودتو فرا میگیره....
چیزی که باعث میشد سرما رو از یاد ببری...شاید گاهی گوش دادن به حرفهای ادمایی بود که اونطرف صندلهای سنگی گرد نشسته بودن و احتمالا حواسشون به ادمای این طرف نبود و راحت ازهر انچه که تو ذهن و قلبشون میگذشت با هم حرف میزدن...
گاهی به حرفاشون میخندیدیم.گاهی غمگین میشدیم و گاهی به فکر فرو میرفتیم.
ابدیت عزیز درست میگین شاید اینجا تنها جایی بود که گاهی من وباران تماما برای مدتی سکوت می کردیم و به صداهای اطرافمون گوش میکردیم یا حتی گاهی غرق افکار خودمون میشدیم....
یادم نمیره تولد بارانو روی همین صندلی های سنگی...
فردین کوچولو .کودک کاری سرزمین من....
یادم نمیره فردین کوچولویی رو که رو همین صندلی ها اولین بار دیدیمش و یه خواسته کودکانش اون لحظه به نظرم توقع بیجایی اومد و توجه چندانی اون طور که اون میخواست نکردم...اما وقتی رسیدم خونه باورم نمیشد که اون انسان ناباور من بوده باشم....3 روز پشت سر هم رفتم جایی که همیشه فردین کوچولو رو اونجا میدیدیم اما نبود که نبود(جایی کمی اون طرف تر از چهارراه )...چیزی که خواسته بود توی کیفم بود و من پیداش نمیکردم.خیلی روزهای سختی رو سپری میکردم و باران که مثل همیشه منو دلداری میداد....دقیقا 4 روز بعد وقتی که امیدی به پیدا کردنش نداشتم وپشت چراغ قرمز تو ماشین بودم دیدمش . سریع پیاده شدم ورفتم پیشش ...خیلی خوشحال بودم که پیداش کردم...وقتی بارانو دیدم به قول خودش از شنگولیم زودی فهمید که فردین پیداش کردم...


و خیلی اتفاقای دیگه که تو این خیابونا دیدیم یا برامون اتفاق افتاده...
اون بعدازظهر جمعه سر چهار راه که رسیدم همه اینها مثل یه فیلم از جلوی چشمام گذشتن...