چهارشنبه 92.10.04


دوست دارم این پست رو ویژه به خواهرم تقدیم کنم که میدونم خیلی از دربند خاطره داره و همه دوستان دور از وطنم...


این اهنگ(تهران...مسعود امامی) رو من خیلی دوست می دارم...

بابت کیفیت فوق العاده بدش عذر خواهی میکنم...

باران نوشت: 

 ﺧﯿﻠﻲ ﺧﻮب ﺑﻮد.ﯾﺦ زدﯾﻢ اﻟﺒﺘﻪ.ﻟﯿﺰ ﺧﻮردﯾﻢ ﯾﻪ ﺟﺎﻫﺎﯾﻲ ﻛﻠﻲ ﺗﺮﺳﯿﺪﯾﻢ اﻣﺎ در ﻣﺠﻤﻮع ﭘﺲ از ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ واﻗﻌﺎ ﻻزم ﺑﻮد

 ﻣﻨﯿﺮﻩ ﻋﺰﯾﺰم ﻣﻨﻮ ﺑﺮدﻩ ﻛﻨﺎر ﻣﻨﺰل اﻻغ ﻫﺎ ﻧﺸﻮﻧﺪﻩ ﯾﻪ ﺳﻚ ﻫﻢ ﺑﻮي ادم ﺷﻨﯿﺪﻩ !!!ﺗﻘﻼ ﻣﯿﻜﻨﻪ ﺑﯿﺎد ﺳﻤﺖ ﻣﻦ ﺑﺎ آراﻣﺶ ﻛﺎدر ﺗﻨﻈﯿﻢ ﻣﯿﻜﻨﻪ ﻛﻪ ﻋﻜﺲ ازم ﺑﻨﺪازﻩ..؟؟؟ ﺣﺎﻻ ﻫﻲ ام ﻛﺮي ﻣﯿﺨﻮﻧﻪ ﺳﻚ ﭘﺸﺘﺖ:) :)ﯾﻌﻨﻲ ﯾﻪ وﺿﻲ اﺻﻦ 


 ﻋﻜﺲ اﺧﺮم ﻛﻪ ﺑﺪون ﻣﺠﻮز ﺑﺎران ﺗﻮ وب گذاﺷﺘﻪ.......اﻣﺎ ﻓﺮﺻﺖ ﺧﻮﺑﻲ ﺷﺪ ﻛﻪ از ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ دوﺳﺘﺎن ﺧﻮاﻫﺶ ﻛﻨﻢ در ﻛﻨﺎر دﻋﺎﻫﺎﺗﻮن ﻣﺮﯾﺾ ﻫﺎ را ﯾﺎد ﻛﻨﯿﺪ ﺣﺘﻤﺎ.اون روز ﺑﻪ ﺷﻜﻞ اﺗﻔﺎﻗﻲ ﺧﺎﻧﻮﻣﻲ رو دﯾﺪﯾﻢ ﻛﻪ ﺑﯿﻤﺎري ﺧﺎص داﺷﺖ ازﺗﻮن ﻣﯿﺨﻮام ﺑﺎ ﻫﺮ دﯾﻦ و ﻣﺬﻫﺐ و ﻋﻘﯿﺪﻩ اي ﻛﻪ دارﯾﺪ و ﺑﻪ ﻫﺮ روﺷﻲ ﻛﻪ ﺑﻠﺪﯾﺪ ﻣﺮﯾﺾ ﻫﺎ رو دﻋﺎ ﻛﻨﯿﺪ.ﺑﻪ ﻗﻮل ﻋﺰﯾﺰي ﻛﻪ اگر ﺳﻼﻣﺘﻲ ﻣﯿﺨﻮاﯾﯿﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮاي ﺳﻼﻣﺘﻲ ﺑﻘﯿﻪ ﻫﻢ ﺗﻼش ﻛﻨﯿﻢ و اﻟﺒﺘﻪ دﻋﺎ ﻛﻨﯿﻢ

ادامه نوشته

رستوران حاج حسن

از اتفاقات نادر دنیا ان است که دوست جونی پیشنهاد بده بریم غذای سنتی بخوریم. انم در رستوران حاج حسن

طبیعتا با استقبال شدید من مواجه میشه و از ترس اینکه نظر دوستم عوض شه سریع خودمون را به رستوران میرسانیم:)

و از اوجایی که این رستوران تمام خاطرات کودکی منو به همراه داره بدون توجه به کیفیت غذا حاظرم هنوزم برم همین جا غذا بخورم.البتهاز نظر دوست جونی غذاها خشک و کم روغن.

اون موقع ها که با پدرم می اومدم اینجا خیلی کوچک بودم و  خودم به تنهایی نمتونستم رو صندلی بشینم بابا کمک میکرد و رو صندلی مقابل میشوند منو و احساس یک دختر خانم بزرگ بهم دست میداد . خودم غذا انتخاب میکردم و تو این مواقع که گلوله اعتماد بنفس بودم .بخلاصه خوب روزگاری بود ان روزها.

البته از حق نگذریم کیفیت غذایی متوسط رو به بالاست. و قیمت غذا ها هم معمولی. از متوسط قیمت تهران کمی پایین تره.

پ.ن:رستوران در چهار راه ولیعصر واقع است

سقاخانه!!!!!!!!

حالم عجیب گرفته است...

 

سقا خانه حضرت ابالفضل - امامزاده صالح

دمنوش خانه ی طهران

این دمنوش خانه تو خیابون منیری جاوید نزدیکای میدان انقلاب  واقع شده است. البته ما اینجا رو ا از رو دست بچه های میز غذا  تقلب کردیم و رفتیم .

چون صاحب مغازه با عکس انداختن مشکل داشت  و اجازه عکس انداختن رو بااکراه دادن اینجوری شد که دوست جونیمون هم عکسی از مغازه ننداختند..(اگر عکس های بیشتری میخوایین در سایت میز غذا میتونید ببینید)

خب من دمنوش گیاه اسطوقدوس و دوست جونیم هم چای ترش سفارش دادند که   نوشیدن دمنوش من به اندازه اسمش سخت بود ...با همه نبات ها ی دوست جونی تونستم بخورم.البته اقای شریفی  توضیح دادند که برای من رقیق دم کرده اند. البته هیچی از عمق فاجعه کم نکرد.!!!!!!

به هر ترتیب تجربه ای بود:)

 

 

 

البته اقای شریفی تاکید داشتند که دوست جونی نباید  چای ترش میل کنند  و بهتر که دمنوش پونه رو امتحان کنند اما مرغ دوستم یک پا داشت  :)

پ.ن:فقط به نبات های داخل فنجان و کنار فنجان توجه کنید!!!!!!!

موزه....

شنبه

۴/۳/۹۲

بازار بزرگ تهران

من و پدر....

حدود 2 ساعت بخشی از بازار را با راهنمایی پدر گشت زدیم،چقدر پیچیده و شلو غ بود...پر از چرخ و نیسان..دست در دست پدر گشت میزدم و با دقت به توضیحاتشان گوش می کردم.راستش به قدری گرمای دست پدر را دوست داشتم که قید عکس انداختن را زدم و ترجیح دادم تمام مدت همپای پدر راه بروم و هر جا ایستادند بایستم.

و اما انتهای مسیر به کجا رسید؟

متولد 10 مهرماه 1311 است.در دبیرستان البرز در رشته ریاضی درس خوانده بود و با معدل17/65در رشته الکترومکانیک از دانشکده فنی تهران فارع التحصیل شد.درسال 37 با استفاده از بورسیه تحصیلی شاگردان ممتاز به دانشگاه تگزاس رفت.مدرک دکترای خود را از دانشگاه برکلی در الکترونیک و فیزیک پلاسما دریافت کرد ودر خرداد 1360 در روستای دهلاویه سوسنگرد به شهادت رسید...

بله شهید چمران.... بازارگردیمان با منزل شهید چمران که هم اکنون به موزه تبدیل شده است،خاتمه یافت...

 

 

شما رو به دیدن منزل بسیار زیبای شهید چمران در ادامه مطلب دعوت می کنم......

ادامه نوشته

پارک ملت

پارک ملت که برای همه تهرانی ها جایی اشناست و نیاز به معرفی ندارد. دلیلم هم برای نوشتن این پست تنها تکمیل ارشیوم نبود.

شاید  زیبایی های این پارک اینقدر بیش پا افتاده و تکراری است برایم که کمتر  برای رفتن به ان اشتیاق نشان میدهم.

اما  تصمیم دارم  سال جدید ساده شاد بودن را تمرین کنم.

گمان میکنم   تمرین سختی خواهد بود.

روز شمار سال گذشته را که نگاه کردم  بنظرم تعداد روز هایی که خوب نبودم زیاد بود.تعداد روز هایی که برای موفقیت هایم شادی کرده ام هم بسیار کم بود. به گمانم بی انصافم.

چند هفته بیش  قرار داشتم دوستم را در حوالی پارک ملت ملاقات کنم.کمبود وقتش برای گشت و گذار در خیابان های تهران و اشتیاقش برای دیدن پارک ملت  باعث شد که به هر قیمتی بود  دقایقی رو انجا سپری کنیم.

این روز ها  حال و هوای خوبی دارد.پیشنهاد میکنم اخر هفته سری  بزنید .قطعا حالتان را بهتر خواهدکرد.

پ.ن


پ.ن: عکس های من بیشتر بود اما فعلا قادر به ارسال  در بلاگفا نیستم.

پ.ن:خودتون به پارک برید و از نزدیک زیبایی هاشو ببینید.

پارک خاطره ها

این تخم مرغ های کنار هفت سین میدان ها  چه جالب انگیز ناک هستند. با اون یادگاری هایی  مینویسند...

دور کمرشو ببینید چقدر چاق....

اما با مزه اس


اینجا پارک دانشجو است . نزدیکی پارک دانشجو غرفه های محلی دایر شده  در تعطیلات نوروز و هر کدوم محصول  شهرستان خودشون رو ارائه میدن.از پنیر تبریز گرفته تا خیار شور همدان و  بدلیجات دست ساز(نمیدونم برای کدوم منطقه است!!) و چای گیلان  و اش دوغ اردبیل......

راستی کباب هم به سیخ میکشیدن....

پ/ن:اسم پست نظر دوست جونی بوده اونم به خاطر این که دوره لیسانس بین انقلاب تا فردوسی رو پیاده روی میکردیم . معمولا بستنی  به دست دور ساختمان  تئاتر مینشستیم و  روز گار رو تحلیلی میکردیم.:)


کافه کتاب

اصولا علاقه ای به کافه رفتن ندارم. شاید اصلی ترین دلیلش همان باشد که در اکثر کافه ها سیگار کشیدن ازاد است . اما  در کافه کتاب سیگار کشیدن مجاز نیست.


کافه در خیابان انقلاب. یه کم که از میدان به سمت چهار راه ولیعصر  برین در انتهای دالان نچندان طولانی  کافه را خواهید دید.

قیمت هایش  هم  چندان بالا نیست و تخفیف دانشجویی هم دارد. 

از همه این ها که بگذاریم قسمت خوشمزه قضیه  این که میتونی از کتابخونه کافه کتاب برداری و بخوانی.

خلاصه برای کتاب خوان های جای دنجی میتونه باشه بخصوص اگر مثل من مهمان دوست جونیتونم باشید.

این هم قسمتی از کتابخانه کافه.




ما سرویس چای مخصوص رو سفارش دادیم و چیز کیک که همینطور که میبینید در مخصوص ترین حالت هم چای  کیسه ای باید بخوری!!!!!

اگر مثل من حساس هستید به روش دم کردن چای این کافه هم راضیتون نمیکنه. 



موزه سینما


توجه توجه : اگر برای بازدید از تندیس ها می روید دست نگه دارید.در حال انتقال به مکان جدیدی هستند و تا قبل سال نو امکان بازدیدشان نیست.
بلیط ورودی موزه 2000 تومان می باشد و اگر قصد عکاسی از داخل موزه را دارید باید مبلغ 3000 تومان وجه رایج مملکت رو برای گرفتن مجوز عکاسی تقدیم آقایان بنمایید...
کافه ویونا سمت چپ محوطه قرار دارد و ساختمان زیبای موزه درست روبه روی شما...

 

بعد از پله ها کمدهای کوچکی تعبیه شده که باید وسایل شخصیتان را مثل کیف، در اون قرار بدین و بعد وارد موزه بشید...بجز طبقه همکف ،2 طبقه هم از زیر زمین به موزه اختصاص دارد...


در طبقه همکف ،عکس اشخاصی چون گوگوش ،شهره اغداشلو و...توجه ما رو به خودش جلب کرد.عجیب بود که این عکس ها در موزه سینمای جمهوری اسلامی ایران موجوده...(اخه به نظرم حذف کردن شاید ظاهری تاریخ  کار راحتی باید باشه.مثل دیوارکوب فرهنگستان هنر که بعد سال 88 عوض شد.!!!!)
یه چیز خیلی خیلی جالب دیگه فیلمنامه ای بود که در ویترین میکائیل قرار داشت...خیلی جالب بود.صفحه به 3 قسمت تقسیم شده بود و قسمت اول یه طراحی ساده از سکانس،قسمت دوم متن فارسی سکانس وقسمت سوم متن انگلیسی سکانس....
من قسمتی که به دوربین ها اختصاص داده شده بود رو دوست داشتم.
طبقه منفی 2 خیلی جالب بود.سالن دست چپی که مربوط به سینمای کودک بود.واونجا هم عکس گوگوش و لیلا فروهر بیش از هر عکس دیگه به چشم میومد.عروسک های تله فیلم موزیکال" دربه درها" و "کلاه قرمزی وپسرخاله"که از بینی شون چیزی نمونده بود.

 

و اما اتاق روبه روی پله ها...مثل سینما بود.داشتیم برمیگشتیم که باران گفت :"برای دیدن فیلم دکمه را فشار دهید"گفتم چی؟اشاره کرد به دیوار دست راستی ،کمی بعد از درب ورودی...
دکمه رو فشار دادم.بعد از 30 ثانیه ای از تبلیغ ابی پاناسونیک،قسمت هایی از فیلم های ایرانی قدیمی پخش شد.خیلی باحال بود...اگه رفتید حتما تجربه کنید این قسمت رو.کلی به "دختر لر" خندیدم.به نظرم از جذابترین قسمت های موزه بود....

اینم سالن دوبله

 

پ . ن :راستش من از مغازه ای که برای دادن مجوز عکاسی باز کرده بودن خوشم نیومد،و به همین دلیل تنها عکس اول این پست برای خودمه .البته خوشحالم که نگرفتیم....
در کل نه می تونم بگم دوس داشتم نه می تونم بگم نداشتم.فک کنم ارزش داشته باشه یه بار تجربه کنید....

آدرس:خیابان ولیعصر.باغ فردوس

موزه استاد صبا

اصولا من و باران علاقه چندانی به موزه نداریم.اما موزه صبا را من بسیار دوست داشتم.بر عکس موزه فرش که یکی مثل سایه دنبالت میاد تا ببینه عکس میندازی یا نه؟توی موزه صبا کاملا ازاد عمل می کردیم.با ارامش وبه دقت از موزه دیدن کردیم.در بدو ورود حیاط همه توجهت رو به خودش جلب می کنه...پنجره ها و درهای  چوبی که دورتا دور حیاط قد کشیدن و حوض ابی کوچکی که درست در میانه حیاط جا خوش کرده و گلدان های سفالی رنگی...




 برای بازدید از داخل موزه ادامه مطلب لطفا...

ادامه نوشته

بوستان جمشیدیه

 بوستان جمشیدیه  برای گردشگرانی که به تهران میایند خوشایند است. البته این را از زبان خودشان شنیده ام. یک بار هم دوستم همکارش را که برا ی اولین بار به ایران امده بود به جمشیدیه اورد. خیلی خوشش امده بود وراضی بود.

ظاهرا این بار که میخواهد بیاید قول گرفته که حتما به این پارک ببریمش.گمان میکنم ترکیب جنگل و کوهستان برای گردشگران جذاب است.


البته اگربه من بود قطعا انتخاب اولم جمشیدیه  نمیبود. ولی اینطور دریافته ام  اروپایی ها نسبت به ما ایرانی ها کمتر سخت میگیرند. 

این ها را گفتم که اگر شما هم مهمانی داشتید  و خواستید تهران را نشانش دهید شاید جمشیدیه انتخاب مناسبی باشد.

ا

این هم دوستانی بودند که در  یکی از الاچیق ها تولد گرفته بودند و ما را هم کلی شاد کردند.صدای دست و هوراشون تا وسط خیابان فیضیه می امد:))

این هم تهران که زیر پای ما بود.البته ما که به قله رسیدیم این عکس رو انداختیم  که به سختی میشد برج میلاد رو دید بعد باران بارید و وضعیت اسمان تهران کمی بهتر شد.

منیره نوشت :

طبق تجربیات من برای فتح قله کلکچال سه مسیر وجود داره…

مسیر اول که من بهش میگم مسیر کوهستانی ،اولین بار زمستان 88 زمانی که جوجه دانشجویی بیش نبودم با هم دانشگاهیانم طی نمودم…من به شخصه این مسیر رو بسیار دوست می دارم .اون هم توی زمستون .وقتی ما رسیدیم قله تا نیم در مه بودیم…اونجاس که حس میکنی در آغوش خداوندی.

مسیر دوم…به قول دوست جونی مسیر نرده های نارنجی.پله های سنگی صاف و مستقیمی که  در حین راه به خانه فرهنگ ترکمن ها میرسی ومیتونی از خودت با یه آش محلی پذیرایی کنی.

مسیر سوم…راه پله های سنگی پیچ داری است که به راه "مجسمه های سنگی "معروف است.سنگها به شکل حیوانات تراشیده شده اند.انگار از یک باغ وحش سنگی دیدن می کنید.

 ما راه سوم را برگزیدیم.پیشنهاد میکنم که اگر با دوستانی میروید که اخیرا دچار اضافه وزن شده اند انتخاب مسیر را به آنها واگذار کنید تا چون من متهم به دوپینگ نشوید…

از تولدا هم که نگم دیگه…خیلی جالب بود…تولد اول که جمع 5 نفره کوچکی بودند از علی نامی تقاضا میشد تا مراسم رقص چاقو را به جا اورد…(هی به دوستان میگم کمی اسلوموشن حرکت کنین تا ببینیم علی کیست و چگونه مراسم را برپا میدارد خب!!)شمع 21 روی کیک بود  اما به متولد شده بیش از اینها میخورد.

تولد دوم که دوست جونی عکسشو گذاشته خیلی زیاد بودن…نمیدونم چرا!!!!امامن رو یاد سکانسی از فیلم دلشکسته انداخت که نفس ،امیر علی رو میبره به باغی تا اکیپی رو نشونش بده…شاید به خاطر نوع شعر خوانیشون بود.من که کلی خوشم اومد از شعرهایی که میخوندن.

 




دربند

جمعه بود که قراره یه کوه نوردی درست حسابی رو گذاشتیم.یکشنبه سر ساعت ابتدای دربند بودیم…

قرار بر این بود که چیزی با خودمون نیاریم.اماچون معمولا ما صبح های زود چیزی نمی خوریم من با خودم یه صبحونه کوچولو اوردم.بماند که اصلی ترین قسمت یعنی پنیر تبریزی رو فراموش کردم .اما گردوها انقد خوشمزه بودن که شد بدون پنیر هم بخوریم.تا ساعت 11.5  بالا رفتیم و حرف زدیم.کلی هم عکس های جالب انگیز انداختیم.از همونا که چون من دوربینو میکارم وباید تا محل جای گیریمون بدوام معمولا کج و کوله میوفتم.

 

 

 

 

 

 

برگشتنی هم یه جایی میون آب رو سنگا نشستیم و صبحونه که چه عرض کنم نهار خوردیم.

 

 

به نظرم همه هم سن وسالهای من پاریکال رو یادشون هست...

امروز تو کل مسیر به همه صاحبان پاریکال رو زدیم و خواستیم که دقایقی اجازه بدن که ما سوار پاریکالشون بشیم...اما همه بار میبردن و گفتن امکانش نیست.(واقعا شبیه پاریکالن!!!)

کلا متقاضیش زیاد بود...

 

 

این پروانه کوچولو هم دو تا پله بالاتر افتاده بود تو یه گودال کوچولو آب. اومد این ور حمام آفتاب بگیره که من ازش عکس گرفتم :)

 

 

اما نکته ای که منو خیلی ناراحت کرد نظافت کوهستان بود.متاسفانه اکثریت رعایت نمیکردن و کلی زباله تو کوه پیدا می شد...

اراتمندان طهران

بین این همه هتل بزرگ و زیبا و مجلل که در تهران وجود داره برای برگزاری مراسم گاهی برخی از جوان های نسل جدید(خودمونو میگم) ترجیح میدن اغاز زندگی مشترکشون رو در حال و هوا ی تهران قدیم جشن بگیرن.

گراند هتل که ساخته شده بود به این منظور ساخته نشده و حتی این گراند هتلی هم که در شهرک سینمایی کمی انطرف تر از تهران است هم به منظور برگزاری جشن های عروسی ساخته نشده و شاید به تعبیر برخی گنجایش پذیرایی کردن از مهمان های عروسی ان هم به سبک تهرانی وتبریزی (با هم چه شود) ندارد.

اما باز به تعبیر ما جوان ها ایده جالبی بود و کمی در هزینه ها صرفه جویی شده بود(البته  خیلی زیاد تفاوت نمیکنه با مدل ها ی مدرن) و نکته جالب انگیزناکش انکه این عروس و داماد به شکل عروس و داماد های  قدیمی ظاهر شدند .

شما تصور کنید موهای عروس خانم فرحی درست شده و لباس عروسش که خیلی قدیمی لباس عروس مادر من در مقابل او برای خودش کلی مدرن محسوب میشه( به تایید فامیل هایمان) و اقا داماد  هم یکی از قدیمی ترین کروات های پدر مرا زد(زرشکی فک کنید!!!!) این روز ها که مداست که اقا داماد پاپیون بزندو خیلی جنتلمن شود و یا رنگ  کروات باید اسمانی باشد کراوات زرشکی چقدر جالب میتونه باشه!این روز ها کروات باریک و با گره کوچک مد است. یه کروات پهن با گره بزرگ خیلی خنده دار میشود

عروس داماد هم از اسب استفاده کردند هم  ماشین قدیمی اجاره کردند.

به ما خیلی خوش گذشت و موضوع جالب انگیز ناک بعدی اینکه دراینجور مراسم فرصت نظر خواهی از مهمان ها  پیدا نمیشود (همه گرم خاطرات قدیمی هستند)و درنتیجه حاشیه های بعداز مراسم  به صورت قابل توجی کم میشود.

پ.ن:  حالا من ایده اش را  گفتم خوشتان امد شما هم اینجوری برین سر خونه و زندگیتون.

 

shahrefarang2.blogfa.com

 

 

 

 

حوالی تجریش...

این عکسها حاصل یه پیاده روی از نوع تنهای من بود.با خودم قرار گذاشتم وقتی از میدان ونک به تجریش رسیدم به نتیجه مهمی رسیده باشم.میخواستم چیزی رو که چندین بار تو ذهنم تاییدش کرده بودم دوباره با مهرتایید خودم تاییدش کنم!

ته این پیاده روی هم میخواستم یه هدیه تولد برای دوست جونی انتخاب کنم.که نشد.خرید هدیه براش کار سختیه...

 به نظر من این بهترین شرایط ترافیک اینجاس!!!!اصلا ما که اینو ترافیک نمیدونیم...

 

 

 

 دوستی به من و باران این چلوکبابی رو معرفی کرد...من که از غذاش خوشم نیومد.به نظر من رستورانی که بتونه قیمه رو خوب جا بندازه حتما بقیه غذاهاش هم خوشمزس....

اما باران می گه کباب برگش خوشمزه بود.

 باز هم از نظر من بهترین مغازه این بازار همین صنایع دستی ایجادیه....

 

 این عکس هم مخصوص خواهری انداختم.اگه بتونین بیاین ترشی شو مامان گذاشته و قول میدم برات نگه دارم....

.

 

 پ . ن : نمیدونم این روزها مامورهای محترم راهنمایی و رانندگی کارشون سبک شده که مدام میان و به دوربین من گیر میدن.

دارم از گل عکس میندازم و حواسم به هر جایی ممکن بود باشه جز کانکس اونها.دقیقا پشت من به کانکس اقایون بود.اومده میگه از کانکس ما عکس نندازی!!!!!!!!!!!!

گویا عکس انداختن من مهمتر از باز کردن مسیر خیابون برای مردمه از دید اونها!

یک بار هم این اتفاق در میدان انقلاب رخ داد که ماجرای مفصلی داره....

 

 

بوستان گفتگو

من  زیاد اهل پارک رفتن نیستم. حتما باید یک محرک قو ی وجود داشته باشه که به پارک بروم.  مثلا اینکه دوست جونی تاب سوار میخواد بشه . یا میخواییم بریم تئاتر ببینیم که  باید بریم دانشجو و بجز این مسئله واقعا یادم نمی اید رفته باشم برا ی تفریح به پارک.

این دفعه ای که رفتم بوستان گفتگو محرک خیلی خیلی قوی بود . این بار قرار  بود استادمون رو اونجا ببینیم.خیلی خوش گذشت. مثل همیشه مهربون با احساس .

کلی راهنماییمون کرد.  اوضاع همه رو پرسید  و اینقدر صحبت کردیم و گفتیم و خندیدم که یادمون رفت یه چیزی بخوریم.!!!!!!!!!!!!شاید زمان اینقدر برامون زود گذشت که فک میکردیم وقت هست هنوز.!!

امروزباز عکس ها رو نگاه میکردم. هوا اینقدر سرد بود که همه تو عکس ها قرمز افتادیم:))

مهم اینه که خیلی  خیلی خوش گذشت.



 

 

 

 

پ.ن:این دفعه شاید سه هفته پیش بود رفتیم دربند اونجا هم کلی خوش گذشت.

 

91/3/5

نمیدونم تا حالا جمعه ها مسیرتون به انقلاب افناده یا نه،اما من جمعه گذشته یعنی پنجم خرداد ماه حدود ساعت 17 اونجا بودم.به امید که مغازه مورد نظرم باز باشه که نبود...تک و توک مغازه ای باز بود.

اما نکته ای که نظر منو به خودش جلب کردحراجی های کتاب بود....اطراف خیابون پر بود از حراجی های کتاب با قیمت های خیلی ارزون....

به نظرم بهترینشون حراجی تقاطع انقلاب و خیابون 12 فروردین بود.

متاسفانه من چندان روحیه خرید کتابو نداشتم.سر هر حراجی که می ایستادم به جای کتابا حواسم به آدمایی بود که داشتن میون خرمن کتابا دنبال کتاب میگشتن.بعضی هاشون میدونستن دنبال چی هستن و بعضی ها هم نه، انگار که داشتن میوه جدا میکردن. هر کدوم که جلد قشنگتری داشت بر میداشتن(البته من از این دسته دوم فقط 2 نفرو دیدم که علاوه بر رفتارشون از صحبتاشونم معلوم بود).تو ذهنم میگشتم دنبال این که، چرا فلان شخص این کتابو انتخاب کرده.مخصوصا وقتی به کتابی برمیخوردم که قبلا خودم خونده بودم...

یا گوش میکردم به حرفایی که بینشون ردو بدل میشد، وقتی داشتن به خرمن کتابا چنگ میزدن...(بعضی از این حراجی ها هم خیلی مرتب کتابا رو چیده بودن)

1 ساعتی تو همین حال و هوا بودم و چرخ میزدم تا شاید مغازه مورد نظرم باز شه که نشد....

مسیر میدون انقلاب تا چهار راه ولیعصرو پیاده طی کردم...

به 4 راه که رسیدم کلی خاطره تو ذهنم مرور شد...

به قول باران وقتی داشتم تو باد هل میخوردم.این باد و چهار راه منو برد به یه روز سرد زمستونی سال 86 که برف سنگینی تهرانو سفیدپوش کرده بود و طبق معمول تو این شرایط اوضاع حمل ونقل افتضاح میشه....من بودم و دوستم که قرار بود بریم خونه اونا....به واسطه شغل پدرش تو خونه سازمانی های راه آهن زندگی میکردن...خیابون ولیعصر هم که به سمت میدون راه اهن یه طرفس و این مسیرو فقط اتوبوسها میرن....وقتی اتوبوس خالی گیرمون نیومد تا خونشون که بعد از میدون بود پیاده رفتیم.تقریبا تا روی پا تو برف بودیم و وقتی رسیدیم هم هوا تاریک شده بود هم پاهامون از شدت سرما سر....

کافه فرانسه که تو خیابون انقلاب و هر وقت از جلوش رد میشیم باران میخواد که بریم و یه چیزی بخوریم.و من چون شلوغه و جای نشستن نداره مخالفت میکنم....

 

 

کافه گودو که وقتی من و باران و مونا حسابی هوس چای کرده بودیم و تنها کافه سر راهمون بود واردش شدیم.درست در بدو ورودمون پیرمردی تکه کاغذ سفیدی رو داد دست باران که تو ش با خط ناخوانا اسم  انواع فال و قیمتهاشون نوشته شده بود.

بعد از 5 الی 6 قدم باید 2 تا پله میرفتیم بالا که سالن اصلی اونجا بود.همینطور پیشخون سفارش....

نور کافه کم بود و سالن بزرگ ترعجیب تر...دختر پسرا و پیرمردهای خیلی خاصو میشد دید و غذاهای خیلی  خاصتر...

برگشتیم و تو همون سالن ورودی رو یه میز نزدیک در خروجی نشستیم .میز مربعی کوچک که با یه رومیزی بته جقه تزیین شده بود و3 تا صندلی چوبی قدیمی که هر لحظه فک میکردی الانه که بشکنه ویه تکه مقوای 10 در 15 پایه دار که روش نوشته شده بود هیچی 2000 تومان...

از چهره هر سه مون معلوم بود که دوست نداریم اونجا باشیم...نمیدونم تو یه لحظه بدون هیچ هماهنگی با ۱ ۲ ۳ باران عین جت پریدیم بیرون.پای باران گیر کرد به میز و تا بریم بیرون میز تکون میخورد...

 

 

بستی فروشی بهار که درست سر چهارراه ولیعصر روبروی پارک قرار داشت که الان خرابش کردن....بستنی ها خوردیم با باران اونجا...

فست فود لیون روبروی پاساژ رضا ....

یه بار برای خوردن نهار رفتیم طبقه بالاش...من پشتم به کل سالن بود و باران روش به سالن...

پیتزایی که میشد 20 دقیقه ای خورد من و باران 1:30 ساعته خوردیمش.آخه باران داشت از ادمایی که من نمیتونستم ببینمشون برام میگفت....

 

و اما تئاتر شهر و صندلی های سنگی گردش....

وقتی  تو ذل سرما با 2 تا ذرت مکزیکی روشون میشینی سرما تو یه لحظه تمام وجودتو فرا میگیره....

چیزی که باعث میشد سرما رو از یاد ببری...شاید گاهی گوش دادن به حرفهای ادمایی بود که اونطرف صندلهای سنگی گرد نشسته بودن و احتمالا حواسشون به ادمای این طرف نبود و راحت ازهر انچه که تو ذهن و قلبشون میگذشت با هم حرف میزدن...

گاهی به حرفاشون میخندیدیم.گاهی غمگین میشدیم و گاهی به فکر فرو میرفتیم.

ابدیت عزیز درست میگین شاید اینجا تنها جایی بود که گاهی من وباران تماما برای مدتی سکوت می کردیم و به صداهای اطرافمون گوش میکردیم یا حتی گاهی غرق افکار خودمون میشدیم....

یادم نمیره تولد بارانو روی همین صندلی های سنگی...

فردین کوچولو .کودک کاری سرزمین من....

یادم نمیره فردین کوچولویی رو که رو همین صندلی ها اولین بار دیدیمش و یه خواسته کودکانش اون لحظه به نظرم توقع بیجایی اومد و توجه چندانی اون طور که اون میخواست نکردم...اما وقتی رسیدم خونه باورم نمیشد که اون انسان ناباور من بوده باشم....3 روز پشت سر هم رفتم جایی که همیشه فردین کوچولو رو اونجا میدیدیم اما نبود که نبود(جایی کمی اون طرف تر از چهارراه )...چیزی که خواسته بود توی کیفم بود و من پیداش نمیکردم.خیلی روزهای سختی رو سپری میکردم و باران که مثل همیشه منو دلداری میداد....دقیقا 4 روز بعد وقتی که امیدی به پیدا کردنش نداشتم وپشت چراغ قرمز تو ماشین بودم دیدمش . سریع پیاده شدم ورفتم پیشش ...خیلی خوشحال بودم که پیداش کردم...وقتی بارانو دیدم به قول خودش از شنگولیم زودی فهمید که فردین پیداش کردم...

 

 

و خیلی اتفاقای دیگه که تو این خیابونا دیدیم یا برامون اتفاق افتاده...

اون بعدازظهر جمعه سر چهار راه که رسیدم همه اینها مثل یه فیلم از جلوی چشمام گذشتن...

 

 

رستوران عادل(مبتکر اولین فست فود ذایقه ایرانی)

این رستوران واقع در خیابان جمهوری بین باغ سپهسالار و ظهیرالاسلام روبروی سینما حافظ قرار داره...

چیزی که حتی آدم بد غذایی مثل منم گشنه میکنه ویترین این رستورانه....یه ردیف غذاهای سنتی مثل دلمه کوفته قورمه سبزی کشک بادنجان و میرزا قاسمی که از بیرون معلومه و حسابی دیدنش ادمو گشنه میکنه...

بر خلاف ظاهر رستوران که شیک نبود اما غذاش خوشمزه بود(فک کنم به خاطر اینه که آشپزش خانم بود)

 

پ.ن :آشنایی ما با این رستوران کاملا اتفاقی بود .وقتی برای بازدید از موزه استاد صبا رفته بودیم و تو راه دنبال یه رستوران بودیم تا نهار بخوریم.چشمون به این رستوران خورد.

 

موزه فرش ایران

موزه فرش ایران  در خیابان کار گر شمالی ضلع غربی پارک لاله واقع شده.  

نمای بیرونی موزه با اقتباس از معماری ایرانی به شکل  دار قالی طراحی کردند. انصافا خیلی زیباست

داخل موزه بیشتر فرش های کار دست هنرمندان کرمان رو میبینیم.بعد کاشان. یه چند تخته فرش هم از اصفهان بود . بعدش تبریز و یک تخته از تهران و خراسان و.....

 

وقتی دلیلش را پرسیدم. (فکر میکردم شاید دلیل تاریخی داره. شاید بیشتر کرمانی ها قالی بافی  میکردند) توضیح دادند که اصلا ربطی نداره. دلیل کثرت فرش های کرمانی این که در عید امسال چندین تخته فرش اهدا شده به موزه فرش که همگی از کرمان بوده.  این شده که فرش   های کرمانی بیشتر.

 

داخل موزه اجازه عکاسی بدون فلاش میدادند اون هم فقط از روی قالی ها. و نور موزه هم خیلی کم بود شاید کیفیت عکس ها خیلی خوب نباشند.

(وقتی هم که دوربین دستت ببیند  همش دنبالت   راه میوفتند!!!!!!!!!!!!!!!! دوست جونی با استرس عکس  مینداخت!!!)

ساعت کاری موزه از ۹ صبح تا ۴.۳۰ بعد از ظهر به جز دوشنبه ها  و ایام سوگواری است. ما که هر چی  به  فلسفه این ساعت  کاری موزه  فک کردیم دلیل پیدا نکردیم جز این که شاید این جوری گذاشتن که مردم  به موزه نروند.باز جای شکرش باقی است که پنج شنبه ها تعطیل نیست.

 

به  هر حال اگر مثل منو دوستم خیلی به فرش دستباف ایراین علاقه دارید حتما به این موزه سری بزنید.

زیبایی فرش های قدیمی و طراحی هایش در عکس خیلی واضح نیست.

 خراسان

 

فرش چهار فصل.(تبریز)

تبریز

اصفهان

تهران

کرمان

کاشان

کرمان

 

 

 

 

بستنی اکبر  مشتی

اگه اشتباه نکنم تقریبا ۱ سالی میشه که از گرفتن این عکسا میگذره.البته تو این ۱ سال من و باران زیاد اینجا رفتیم و بستنی ها خوردیم...

اما همون پارسال بود که وقتی از آقای ملایری اجازه گرفتم تا عکس بگیرم کلی با هم حرف زدیم و از مرحوم اکبر آقای مشتی گفتن و اینکه چقدر زیاد کیفیت بستنی براشون مهم بوده...و این که خود آقای ملایری هم دنبال همون کیفیت هستن.

راجب این نوشته ها و عکس های روی دیوار مغازش و ثبت اکبر مشتی تو یه کتابی که متاسفانه نه من و نه باران یادمون نمونده اسم کتابو و پذیرایی از مهمانان خارجی برامون گفت...

خلاصه که آقای ملایری با اخلاق بسیار خوبش ما رو مورد لطفش قرار داد و وقتشو در اختیار ما گذاشت....

خواستم تشکر کنم بابت همکاریشون با ما.البته با کلی تاخیر.حدودا ۱ سال

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن : این عزیزی که پشت دخل نشستن خود آقای ملایرین که تو عکسها کودکی و جوانیشونو میتونین ببینید...

 

قمر الملوک وزیری

 

 

همین که داخل ظهیرالدوله میشوی بعد از  فروغ که معمولا سر مزارش  جوانان   مشغول همدردی با فروغ و خواندن شعر های در سبک او هستند . مزار قمرالملوک است که جوانان دیروز    بر سر مزارش  ایستاده اند.شاید به زحمت میشود شعر روی سنگ قبرش را خواند.

دلم میخواست بدونم صدای قمر الملوک چطور بوده. که اینقدر طرفدار دارشته

یکی از قدیمی ترین اهنگ های قمرالملوک را یافتم.

دانلود اهنگ

پ.ن:متن اشعار قدیمی برای من دلچسب تر از ملودی و تنظیم انهاست.

 

 

 

 

چلو کباب ایرانی

چلو کباب  محبوب ترین غذای ایرانی است.

 ظاهرا دوستان دور از وطن طی یک امار گیری در ف.ی.س.ب.و.ک. به این نتیجه رسیده اند.

من شخصا کباب به سیخ کشیدن بلد هستم .  برای روز هایی که با دوستان  و احیانا بستگان به ارتفاعات تهران و یا خارج از شهر تهران میروم کلی  کار امد است.   برای من تفریح هم هست و برای ناظران و تناول کنندگان بسی لذت بخش است.

اما یه وقتایی و شاید بیشتر اوقات ترجیح میدهیم به رستوران برویم.

در ایام عید کم برخورد نکردم با مهمانانی که در شهرمان بودنند و سراغ یک چلو کبابی خوب  راازم میگرفتند.   با تمام سر و زبانم   موقع پاسخ دادن به سوالشان قفل میشدم. واقعیت اینکه  خیلی سخت است   که در تهران به این بزرگی که حداقل در هر خیابانش یک چلو کبابی  پیدا میشود ادرس یه چلو کبابی خوب را داد.

  اولین چلو کبابی تهران چلو کباب"نایب" در بازار بزرگ تهران بوده است.

اینطور که خود شان میگویند.

 البته چلو کباب "شمشیری" واقع در  سبزه میدان( حوالی بازار بزرگ تهران) هم مدعی اولین  هست.

چلو کبابی نایب ابتدای  بازار حراج ها سمت چپ به سمت بازار زرگر ها که  نگاه کنید   تابلو نایب را خواهید دید. اوایل بازار حراج ها هم شدید اگر حس بویایی قوی دارید از حس بویایی کمک گرفته و بیابیدش.

چلو کبابی نایب هنوز  ساختار قدیمی و سنتی    خودش را حفظ کرده . در ظروف استیل ازتون پذیرایی میکنند.  یه موضوع  قابل توجه اینکه اگر شاگرد بازاری ها  برای گرفتن غذا برای صاحب کارشان به نایب بروند حتما یه نصف کباب  را داخل نصف نان به شاگرد میده که بوی غذا میاد و خوبیت نداره.

خلاصه کلی مشتی است.

و یه موضوع دیگه اینکه غذای خوب خوردن در تهران خیلی بستگی به بالا و پایین بودن خیابان ندارد.یه وقت توهم برتون نداره که اگه شمال تهران غذا خوری بروید حتما بهتر از مرکز و جنوب تهران است.

البته توصیه نمیکنم که برای خوردن کباب  بکوبید بروید سبزه میدان و در شمشیری یا نایب غذا بخورید.

اگر مسیرتان سمت و سوی بازار افتاد بد نیست که یک بار غذای قدیمی ترین چلو کبابی تهران را امتحان کنید.

البته با جیب دانشجویی وارد شمشیری نشوید. ضایع میشوید کلی. از پدر جان هایتان مساعدت بگیرید.

نایب اجازه  عکس انداختن از چلو کبابی را نمیدهدو از اونجایی هم که  دوست جونی اهل  یواشکی عکس گرفتن نیست این پست بدون عکس میباشد.

پ.ن۱: یه مساله خیلییی بی نمک این که  در بعضی رستوران ها میبینم برای با کلاس بودن دوغ را در گیلاس سر میز می اورند . بعد از غذا نسکافه میدهند بی نمک تر از همه این که نسکافه را هم در گیلاس میدهند.

شخصا هرگز به این رستوران ها نمی روم.توصیه میکنم شما هم به این رستورا نها نروید . به جای  پول غذای خوب باید پول کلاس بیخودی رستوران را دهید.

حاشیه بزرگراه مدرس

 

نقاشی با کاشی شکسته   در بزرگراه مدرس تهران  توسط لاله اسکندری  

 

 

پارک شهر

تعداد زیادی از این لونه ها رو درختها  نصب شده بود...

 

 

کتابخانه مرکزی پارک شهر...

باغ پرندگان پارک شهر...(البته شیشه هاش خیلی کثیف بود و نمیشد عکس خوبی انداخت.)

 

پ ن:این پارک دارای ۸  ورودی است و موزه صلح تهران آکواریوم باغ پرندگان و کتابخانه مرکزی و رستوران سنتی سنگلج و ... در این پارک قرار دارد.

پارک شهر

امروز مجبور شدم برای دیدن دوستی تا پارک شهر برم...

یادمه من خیلی کوچولو بودم که با بابام به این پارک اومده بودیم ... اونقدی کوچولو که دریاچش تو نظرم خیلی بزرگ بود...اونقدر بزرگ که میترسیدم وقتی سوار قایق شدیم اگه داداشم از پارو زدن خسته بشه چطوری باید بریم اون طرف دریاچه...اما امروز وقتی چشمم به دریاچه افتاد دیدم چقد این دریاچه کوچیکه ونگرانی اون موقع من بی مورد....

از پارک فقط دریاچه آکواریوم و تا حدی قسمت وسایل بازیش یادم بود که اونم کلی تغییر کرده الان.

بعد از رفتن دوستم کمی تو پارک قدم زدم . وقتی از دیدن پرنده ها و پیاده روی خسته شدم نشستم روی یه نیمکت نزدیک موزه صلح تهران...منتظر موندم تا ساعت 14:30 شه و در موزه باز شه...تا ببینم تو یه موزه صلح چیا میتونه وجود داشته باشه.(نکته قابل تامل این موزه روزهای بازدیدش بود.همه روزه بجز پنج شنبه جمعه و ایام تعطیل!!!!!پس مردم کی برن واسه بازدید؟!)

وقتی روی نیمکت نشسته بودم آدمای اطرافم حسابی جلب توجه می کردن...

زن و شوهری که در کمال بی احترامی با هم حرف میزدن ... دعواشون اونقدی بالا گرفت که نه حواسشون به گریه پسر 2-3 سالشون بود نه به دستش که داشت از جا در میومد نه به این که الان تو یه مکان عمومی هستن...

کمی اون طرف تر پسر و دختری دیدم که دختره بعد قطع کردن تلفنش انگار که کک افتاده به جونش هی بالا و پایین می پرید...دوست داشتم بدونم چه خبری اونوتا این حد ذوق زده کرده بود...

پیرمردی که با یه کلاه شاپو و یه عصای چوبی قدیمی وشیک اومدو انتهای دیگه نیمکت من نشست.ازوابستگیش به پارک و پرنده هاش و بی وفایی بچه هاش گفت....

و نیمکتی درست روبروی نیمکت من بعد از حوض درست کنار فواره ها جایی که یه رنگین کمان زیبا ایجاد شده بود پسری۱۶-۱۷ساله مشغول کشیدن سیگار بود...

پدربزرگ و نوه ای که مشغول بدو بدو بودن...

خلاصه اینا حسابی حواسه منو مشغول خودشون کرده بودن....

ساعت14:40 ....در موزه باز شده بود....

فضای موزه خیلی غم انگیز بود... پر از عکس ها و توضیح انواع سلاح های شیمیایی نشانه ها وآثارشون و عکس افرادی که آسیب دیدن از این سلاحها... در ابتدای ورودم کتابی رو ورق زدم با نام صدای سکوت از احمد ناطقی...پر بود از عکس های حلبچه در دوران جنگ...وای نمیتونم اصلا توضیح بدم عکساشو...حتی نتونستم آنی خودمو جای اونا بزارم...

یه چرخی تو موزه زدم...خواندم داستان زندگی چیمن را...دل خوندن همه مطالبو نداشتم...هم صحبت شدم با یه جانباز شیمیایی 70 درصد.با اون لهجه شیرین کرمونشاهیش ...مدام از چشمهاش اشک میومد و من جرات نکردم بپرسم چه بر سر چشمانت آمده...

با خانم بابایی نامی آشنا شدم که ژاپنی بود و 53 سال پیش بعد ازدواج با یه تاجر ایرانی به ایران اومده و مسلمان شده بود.پسرش در عملیات والفجر شهید شده بود...

خلاصه با لبی خندان اما با کلی غم و اندوه اومدم بیرون...حالم خیلی بد بود...من هیچ از جنگ نمیدانم...

با اولین کسی که تماس گرفتم باران بود.تو دلم کلی هم غر زدم بهش که چرا امروز نیومد با من...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تاسوعا و عاشورای حسینی در تهران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ ن:با سپاس فراوان از احمد عزیز که این عکس ها را برای ما فرستاد.

جشنواره صاحبدلان

 

 

 

 

 

تئاتر خیابانی  جشنواره  صاحبدلان از ۱۹ تا ۲۴ ابان در مقابل تئاتر شهر برگزار میشود.

من تئاتر خیابانی زیاد دیده ام. معمولا    برنامه های تئاتر  های خیابانی را دنبال میکنم . وقتی یه همچین جمعیتی دور ارائه دهندگان حلقه میزنند یعنی  متن نمایش نامه و  موسیقی و اجرا و همه چی عالی بوده . خیلی عالی. نظرم کاملا غیر کارشناسانه است. نظر شخصی ام را میگویم. نظر فنی و تخصصی ندارم و نمیدهم. معمولا  سخت است مردم را سر پا برای ۲۰ تا ۳۰ دقیقه نگه داشت . اما در نمایش تا انتها جمعیت کم نشد که اضافه هم میشد.

 

 

نگارخانه پردیس(قسمتی ازباغ موزه هنرایرانی)

 

 

 

 

پ.ن:کافی شاپ این باغ موزه دقیقا روبروی نگارخانه قرار دارد.داخل خود نگارخانه هم مکانی برای نشستن و میل کردن چای و قهوه و...وجود دارد.

باغ موزه هنر ایرانی

باغ موزه هنر ایرانی در منطقه الهیه واقع شده و از لحاظ معماری مربوط به دوره پهلوی اول است.

در دوران پهلوی ماکت هایی به سفارش ایران به مناسبت جشن های ۲۵۰۰ ساله به کشور ایتالیا سفارش داده شد که مورد استفاده قرار نگرفت.

در این باغ موزه ماکت هایی از آثار تاریخی ایران مانند:هشت بهشت/چهل ستون/گنبد قابوس/شمس العماره/سی و سه پل/کاروانسرای مهیار/باغ فین/نقش رستم/برج آزادی/برج میلاد/مقبره دانیال نبی/کلیسا وگنبد سلطانیه می باشد.

قسمت های فعلی این باغ موزه عبارت است از:نگارخانه/بخش فیلم/کارگاه های هنری/فروشگاه محصولات فرهنگی و ارایه آثار حجمی مجسمه سازان ایران.

 

 

 

 

 

آدرس: میدان تجریش، خیابان شهید دربندی (مقصودبیگ)، خیابان دکتر حسابی، شماره‌ی 30

 پ.ن:این باغ موزه همه روزه به جز ایام شهادت از ساعت ۹ تا ۲۱ باز است و مبلغ ورودی آن ۵۰۰ تومان میباشد.

 

 

 

 

فرهنگستان هنر

 

 

 

 

این فضا کنار ساختمان  فرهنگ و هنر   و کمی پایین تر از میدان ولیعصر است.دقیقا نمیدانم برای چه منظوری ساخته شده است  و معمارش  چه کسی بوده و....

همین را میدانم که مردم برای صرف بستنی و ذرت و ابمیوه  به اینجا می ایند و انصافا جای دنجی است.

 اگر راهتان افتاد  حتما سری بزنید معماری داخلی اش بسیار زیبا و چشم نواز است.

بالای ستون های بلندش یک بیت شعر حکاکی شده. به  هیچ صورتی قابل خواندن نبود.

پ.ن:نفهمیدم چرا  ابیات رو ان بالا حکاکی کردن!!!

قصری شگفت انگیز با طاووس زنده در شمال تهران

از زمانی که تصمیم گرفتیم  عکس گشت گذارمون رو اینجا بذاریم دوستان لطف داشتند و هر چه ایمیل مربوط به گذشته و حال و اینده تهران میشه برام ارسال میکنند  . یکی از همین ایمیل ها مربوط میشه به یک قصری در شمال تهران . که دوستانم در خواست کردند که بریم و عکاسی کنیم و اینجا بذاریمشون.

از اونجایی که من با عکس انداختن از ملک شخصی مردم مخالفم تصمیم  گرفتم عکس های ایمیل رو بذارم. البته در اولین فرصت (که احتمالا  به این زودی ها هم نیست)   میرم از نزدیک  قصر رو ببینم.

 

 

 

 

 ایمیل نوشت:در هر حال اگر چشمتان به این قصر افتاد، فقط محو تماشای معماری، ستون‌ها یا طاووس‌ها نشوید، بلکه حتماً به آیه‌ی مبارکه‌ی «و ان یکاد» نیز نظری بیاندازید تا مالک زحمت‌کش که لابد پول آن را با زور بازو و عرق جبین درآورده است چشم نخورد